شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ... مهربانی کی سرآمد ، شهریاران را چه شد؟

 

بهار، فصل شکوفایی و تجلی زیبایی‌هاست. درختانی که هر سال شکوفه میدهند، در نهان نیز حلقه‌ای به  حلقه‌های تنه خود اضافه میکنند. هر سال که میگذرد تنومندتر، شکوفاتر، پُر بارتر و سایه‌شان گسترده تر میشود.

امیدوارم در بهار هر سال، زیباتر و شکوفاتر از قبل بدرخشید. دستانتان پُر بارتر، سایه‌تان بسیط و مستدام، تنتان تنومند و سلامت، و دلتان همچون شکوفه‌ها لطیف و معطر.

 

عیدتان مبارک و ایام سال نو بر شما عزیزان خوش باد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:15  توسط خان دایی | 

آی لجم میگرفت وقتی که بچه بودم و با خونواده تو یه جمعی بودیم، یه دفعه یکی ازم میپرسید: باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو؟ یا اینکه یه نُنُر دیگه و جای دیگه، جلوی هر سه تا دائیم ازم میپرسید که کدومشون رو بیشتر دوست دارم؟ و من یه حالی میشدم که نگو. نه رندانه میذاشتن که طفره برم و نه رودرواسی میذاشت که جواب صادقانه‌ای بدم. هر سه تا دائیم هم بجای اینکه کمک بحال من باشن، ساکت و خیره منتظر جواب من بودن. ای مکافات، ای مصیبت...

توی اون چند ثانیه کوفتی، و با فشار به تمام سلولهای خاکستری، توی ذهنم دنبال ترفندی میگشتم که کمترین دلخوری رو به بار بیاره. اما دریغ، هیچ راهی به فکرم نرسید و عاقبت صادقانه اسم دائی وسطیه رو گفتم و از خجالت دو تای دیگه پا گذاشتم به فرار. انگار که قرار نبود دوباره باهاشون روبرو بشم.

اما امروز... دلم میخواست که اونروز عقلم میرسید و زورم میچربید و مثل دوران دبیرستان که با مشت آجر خشتی خرد میکردم، مروارید دندوناشو میریختم تو صدف دومنش. آخه با همه بچگی، حس میکردم خباثتش رو. اینکه منو تو یه آمپاسی قرار داده و داره کیفش رو میکنه. مردک بیشعور حامبال...

.

.

حالا با اینکه بچه‌های این روزا خیلی در قید و بند ملاحظه نیستن و راستا حسینی حرف دلشون رو میزنن، بازم بنظرم اینجور سئوال کردنا خیلی جوونمردونه نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:40  توسط خان دایی | 

دیروز صبح و بعد از چند سال، همتی کردم تا دوباره سری به محله‌ای قدیمی بزنم. جایی که سابقآ خانه کوچک پدریمان آنجا بود و من سالهای کودکی و نوجوانی را در آن محل گذرانده بودم. محلی معروف و صاحبنام، در یکی از کوچه‌های اطراف حرم شاهچراغ که هنوز بافت قدیمش نمیگفتند. در جوار بازارچه‌ای کاملا سنتی و کاسبهایی آشناتر وصمیمی تر از هر فامیل.

آنروزها مثل دیروز نبود. شلوغی و رونق بازارچه صفایی دیگر داشت. بوی سبزیهای معطر مشهدی عباس سبزی فروش و شوخ طبعیهای او، دود و بوی خوش کبابی رحیم دماغ که صبحهای زود برای صبحانه آش سبزی میفروخت و به فصلش هم حلیم گندم، ویترینهای براق و فریبنده خرازی حاج رزاق، عطر پخت کلوچه و مسقطی در قنادی حاج رضا، طراوت خرمای شهد آلود و طعم خوش ارده و شیره‌ی حسین آقای بقال، رایحه دل انگیز نان سنگک حسین آقای نانوا، کش آمدن بستنی سنتی ناصر آقای بستنی بند که فالوده بینظیرش هم زیر دندان قرچ و قروچ میکرد، همه و همه کافی بودند تا بوی نامطبوع رویگری آخر بازارچه را قابل تحمل کند.

اما دیروز، از سر خیابان که وارد کوچه شدم، بتدریج و ناباورانه آسیب‌هایی را که به مرور بر سر آن محله آمده بود دیدم. دیوار خانه‌ها با ترکهایی وحشتناک به سمت کوچه شکم کرده و هر از گاهی از کنجی، بوی اوره مشام را میآزرد. در برخی زاویه‌های بظاهر پنهان، مردی پشت به کوچه، روی دو پا نشسته و کت مندرسی را روی سر انداخته و بکاری مشغول بود.

قیافه بچه‌هایی که از مدرسه برمیگشتند داد میزد که از پدر و مادری مهاجرند و گرچه در این کشور زاده شده‌اند، اما ایرانی نیستند. لهجه دکانداران محقری که از قدیم در طول کوچه اصلی خلاء مابین مغازه‌های بر خیابان و بازارچه را پر میکردند، مال اطراف شیراز بود.

به بازارچه که رسیدم درهای بسته و خاک گرفته اکثر مغازه‌ها خبر از تعطیلی دائمشان میداد. خلوتی بیموقع سئوال برانگیز بود. هیچکدام از کاسبهایی که دکانشان هنوز باز بود جلوی مغازه‌شان را آب پاشی نکرده بودند. چشمهای جستجو گرم بدنبال حداقل یک آشنا به این سو و آن سو میگشت. از آنهمه فقط دو نفر. سلام و علیکی و روبوسی و چه خوشحالیها. حال و احوالی مبسوط و نهایت یادی و حسرتی از دوران خوش قدیم...

دوربین موبایلم را بکار انداخته و شروع کردم به ثبت آثار باقیمانده از خاطراتی در حال تخریب. به خانه‌ای رفتم که چند دهه قبل، صاحبش نیکمردی نکونام از فامیلمان بود و پس از آن از آنِ وراث. خانه‌ای قدیمی با حوض سنگی بزرگ و عمیق در وسط حیاطی مفروش به آجر. دور تا دور همکف حیاط، زیر زمینهایی خنک و فراخ و بهم پیوسته، محلی برای شیطنتهای کودکیمان وقتی که مهمان آن خانه بودیم. شش راه پله عریض سنگی با خیزهای بلند، برای رفتن به اتاقهای متعددی که بالای سر زیر زمینها قرار داشتند. ضلع جنوبی حیاط هم بجای زیر زمین، حمامی داشت گود با تون و بینه، و آنطرف هم مستراحی با سقفی کوتاه اما به مساحتی حدود ده دوازده متر و با تخته سنگی تراشیده و مشبک که در دیوار سمت حیاط کار گذاشته شده بود، بعنوان نورگیر و هواکش. و بالای اینها ایوانی بزرگ با ستونهایی چوبی که نگهدارنده بام کاه گلی بودند.

آن خانه که "خونه بزرگه" اش میگفتیم چیزی بود در مایه‌های خانه زینت الملک که بعد از فروش توسط وراث، در اختیار نهادی قرار گرفت و با اینکه هنوز از آنجا استفاده کاربردی میکنند، اما رهایش کرده‌اند به حال خودش تا بتدریج ویرانه شود. عکس زیر مربوط به شاه نشین همان خانه است.

بعد سری زدم به کاروانسرای نزدیک خانه مان که زمانی برو و بیایی داشت و ایلیاتی‌های قشقائی که یا برای دوا و درمان به شیراز میآمدند، یا برای زیارت و خرید مایحتاج، در اتاقهای متعدد آن ساکن میشدند. پسر مشد اصغر کاروانسرا دار هنوز آنجا بود. با همان تیپ و قیافه اما پیرتر. کفترهایش هم هنوز بودند. یا بهتر بگویم نواده‌های کفترهایی که سالها قبل دیده بودم. حالا این کاروانسرا به برکت مهاجرت دائمی ایلیاتی‌ها به شهر، حسابی از رونق افتاده و متروکه شده. فقط پاتوقی است برای کفتر پرانی...

و بعد در کنار کاروانسرا، دکانی محقر بود با دری تخته الواری، که چهل سال قبل کل محمد در زمستانها شلغم پخته یا باقلا گرمک میفروخت و تابستانها هم میوه‌های بومی و ارزان قیمت. نمیدانم چون کچل بود به او کل محمد میگفتند، یا واقعآ کربلایی بود. وقتی هم که حدود ده پانزده سال قبل مُرد، در تخته‌ای دکانش تخته شد. دیروز که آنجا بودم و عکس میگرفتم متوجه نشدم، اما وقتی که عکسها را در خانه بازبینی میکردم، در کمال حیرت بقایای آگهی ترحیمش را دیدم که بعد از سالها، به قوت سریشمی که به ستون آجری کنار دکانش چسبانیده، هنوز باقیست.

به طرف خانه پدری رفتم که آنزمان و در آن محل نوساز محسوب میشد. هنوز سرپا بود و تصادفآ مالک فعلی در درگاهی آن رو به کوچه ایستاده بود. مرا شناخت و سلام و علیک گرمی کرد. احوال پدر را پرسید و برای مادر خدابیامرزی گفت. به داخل خانه دعوتم کرد. گرچه مشتاق بودم که آن حیاط کوچک و آن درخت نارنج را دوباره ببینم، اما با احترام قبول دعوتش را به بعد موکول کرده و خداحافظی کردم.

پس از سه چهار ساعت کوچه پس کوچه‌ها را گشتن و کاویدن، سر انجام به بهانه کمر درد، دل از عین خاطراتم کنده و به خیابان آمدم. بعد از کمی اینور و آنور رفتن، قصد کردم که یکضرب به خانه برگردم. حوصله کورس به کورس رفتن و پیاده و سوار شدن را هم نداشتم. علیرغم مسیر طولانی و کج و معوج، مقصد نهایی را که به اولین تاکسی گفتم ایستاد و سوارش شدم. ماشین نو و جا دار و راحتی بود. طوریکه در طول مسیر یکساعته نیمروز بین این خانه تا آن خانه، وقت کافی داشتم که دیده‌های امروز را با تصاویر قدیمی ذهنم منطبق کنم. اما هر چه کردم آنطور که باید نشد. گلویم را با جرعه‌ای از آب معدنی تر کردم و به پیاده رو و دکانها و آدمهایی که شتابان به پشت سرم می‌گریختند خیره شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:45  توسط خان دایی |