شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ... مهربانی کی سرآمد ، شهریاران را چه شد؟

اولین بار که سوار پله برقی شدم سال ۴۷ بود. ساکن تهران بودیم و هنوز خیابان لاله زار با فروشگاههای رنگارنگ و تئاترهای معروف خود، حرف اول را میزد. در خیابان فردوسی فروشگاهی بود بنام "فروشگاه سانترال" یا همان فروشگاه مرکزی خودمان. یک پله برقی هم داشت که طولش به ۶ متر هم نمیرسید و طبقه اول را به طبقه دوم متصل میکرد. اگر هم خوب بخاطرم مانده باشد، پله یکطرفه بود و فقط برای بالا رفتن بکار میرفت. برای پایین آمدن میبایست از پله معمولی استفاده میکردیم. نگهبانی هم داشت که سخت مراقب دستگاه بود و همو نگذاشت مادر خدابیامرزمان از آن پله‌ها استفاده کند. فقط به دلیل اینکه چادری بود و احتمال گیر کردن چادر و خراب شدن دستگاه و سقوط سرنشین! وجود داشت.

.

از آن زمان سالها گذشته و وسایل دیگری از جمله آسانسور و رمپهای متنوع به بالابرها و پایین آورها در اکثر مکانهای عمومی و خصوصی اضافه شده و دیگر گمان نمیکردم که این چیزها برای کسی تازگی داشته باشد. اما انگار اصل حکایت سوای تصور من است...

.

چند روزی است که سببی ساز شده تا چهار پایه‌ام را بگذارم در دکان رفیقی که روبروی پله برقیِ یک مجتمع تجاری است و بست بنشینم و ناخواسته شاهد بالا رفتنها و پایین آمدنهای جماعت تماشاچی و یا گاهآ خریدارِ آن بازار باشم. جماعتی که عادت کرده به اینکه پله آب انبار و زیر زمین و راه بامش، مثل سنگ سفت باشد و قرص و محکم. و حالا این خو کرده‌ها، یکهو با پله‌هایی مواجه میشوند که بیصدا از دل زمین بیرون آمده و عشوه کنان مثل مارهای خوش خط و خال به بالا و پایین میخزند.

به جرأت میگویم که از هر صد نفر فقط ۱۵ نفرشان میتوانند پا را راحت روی پله اول گذاشته و بعد تا آخر مسیر را بدون هیچ خنده و کلام و خیز برداشتنی طی کنند. مابقی که اکثریت را تشکیل میدهند، معمولآ در جمعهای حداقل شش یا هفت نفره به پای پله میرسند. اول نگاهی به سر تا پای این غول آهنی میاندازند و بعد آنکه دانشمندشان است راه و چاه را به بقیه یاد میدهد. برای تست کردن هم اول خودش یکی دو پله را بالا میرود تا اطمینان خاطر جمع را جلب کند و دوباره سریع و معکوس پایین میآید تا کمک به حال بقیه باشد.

خنده‌های زنان میانسال، قیافه‌های جدی و مصمم دخترهای جوانی که میخواهند به هر قیمتی شده خودشان را با تکنولوژی و مد روز! آشنا و سازگار کنند، ته چهره نگران پیرمردان، هول شدن و عقب نشینی پیر زنان، شیطنت بچه‌ها در خلاف جهت رفتنها، نگاههای جستجوگر مردان به دور و بَر از اینکه مبادا یکی جمع آنها و حرکاتشان را بپاید و... آخرش بازیچه شدن دکمه توقف اضطراری، که کودکانشان هر از گاهی بی ملاحظه میفشارندش، صحنه‌هایی است که در این چند روزه نظاره گر بوده‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 10:36  توسط خان دایی | 

ساعت ۴ صبح است و هنوز بیدارم. خوابم نمی‌آید. یعنی اولش بموقع خوابم گرفت ولی وقتی دراز کشیدم همان یک ذره خواب آلودگی هم از سرم پرید. به حساب سنگینی کله پاچه افطاری و پر خوری خودم گذاشتمش.

آمدم توی سالن و نشستم پای لپ تاپ. کمی توی فضای مجازی دور دور کردم. بعدش هوس کردم سیگاری بکشم. رفتم توی تراس و سیگارم را گراندم. آرنجها را روی نرده تراس گذاشته و به حیاط خیره شدم. دیدم که متقابلآ گربه‌ای وسط حیاط نشسته و از آن پایین به من خیره شده.

تعجب کردم از اینکه او هم بیدار است. این موقع صبح، طوری با خیال راحت نشسته بود که انگار سر شب است. اول کمی گوشش را با حرکت مضراب گونه پنجه خاراند. بعد لای پایش را لیسید. دوباره کمی خیره نگاهم کرد و اینبار به پشت دراز کشید و خودش را به موزائیکهای کف حیاط مالاند.

جیرجیرکها توی باغچه غوغایی راه انداخته بودند. باید بروم و بخوانم که فایده این سر و صدای بعضآ آزار دهنده برای ما، برای خودشان چیست؟ انجیری از سر درخت بر روی آبچک فلزی دیوار افتاد و تاقی صدا کرد. برای چند ثانیه جیرجیرکها ساکت شده و گربه هم براق شد و گوش تیز کرد. اما دوباره شروع کردند به صدا کردن و خاراندن. بخوبی میشد از صدای جیرجیرکها تعدادشان را حدس زد. دو یا سه تا بودند. تجربه‌اش را دارم.

گربه سر پا شد و شروع کرد به راه رفتن. سایه خودش در نور چراغهای چندگانه حیاط، مثل سایه چهار وجهی فوتبالیستها در زمین چمن، کمی گیجش کرده بود. از پله‌های آهنی صبحانه خوری بالا رفت و دیگر ندیدمش.

سیگارم تقریبآ به آخر رسیده بود. زیر شیر آب تراس خاموشش کرده و تهش را توی سطل زباله انداختم. برگشتم توی سالن و دوباره نشستم پای لپ تاپ و مشغول این پست شدم.

یاد آن خدابیامرز افتادم که میخواند " خدا کنه که خوابم نبره". اما بخودم گفتم که "خدا کنه که من امشب خوابم ببره" چون فردا صبح... یعنی امروز صبح خیلی کار دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 4:37  توسط خان دایی | 

خیلی سال پیش بود که خانوادگی سفری به میمند داشتیم. زمانی که نشستنِ دو نفر بغل دست هم در صندلی جلوی پیکان امری معمول بود. صبح رفتیم و شب برگشتیم. گرمای هوا مزید بر مشغله ذهنی من شده بود. یک دوره پر استرس شغلی داشت امانم را میبرید. از آغاز سفر فقط به جاده خیره شده بودم و بی هیچ حرفی.

وقتی رسیدیم از ظهر گذشته بود. دنبال جایی و سایه‌ای برای نشستن گشتیم که سخت گیرمی‌آمد. نیم ساعتی چرخیدیم و هیچ. سایه‌هایی بودند که یا خاک و خل بهمراه داشتند یا عیان در انظار. بچه‌ها کم طاقتی را شروع کردند و ما هم بتدریج داشتیم کلافه میشدیم. در این چرخیدنها، از باغبانی پرسیدم که آیا میشود در سایه درختانش چند ساعتی آرمید یا نه؟

با روی خوش پذیرایمان شد. بساطش را از وسط بنگاهی که زیر سایه چند درخت و در کنار جوی آب زلالی ساخته بود کنار کشید و تعارفمان کرد. خودش هم رفت ته باغ به آبیاری. گلیممان را پهن کردیم و نشستیم. طفلک زنها بدون اینکه حتی آبی به سر و صورت بزنند، بلافاصله مشغول فراهم کردن بساط ناهار خانواده شدند. (همیشه قلبآ از اینگونه خصلتهاشان سپاسگزار بوده‌ام).

تا ناهار آماده شود، کفش و جوراب را کندم و پاچه‌ها را بالا زده و پاهایم را توی آب گذاشتم. نمیدانم چه اکسیری توی آن آب بود، اما هر چه بود به آنی حالی به حالی شدم. انگار که یکباره تمامی گرمای هوا و خستگی بدنبال سایه گشتن و استرسهای شغلی و... خلاصه هر چه که در جان و تنم میلولید را بیرون کشیده و با خودش برد.

آن حال عوض شدنِ آنی، هیچوقت از یادم نمیرود. هنوز تأثیرش بر من هست. اینکه نباید اجازه دهیم که خیلی از مشغله‌ها ذهنمان را بخورند. اینکه نباید به گرفتاریهایی که میشود تحملشان کرد و بعد آرام آرام پی چاره برایشان گشت اجازه سلطه دهیم. اینکه نباید اجازه رسوب کردن غصه‌ها، تأسفها و بغضهایی را بدهیم که بخاطر ناتوانی جبری ما تحمیلمان شده‌اند.

و تسکین دیگر اینکه معمولآ چیزی را که سپهر غدار و فلک کجمدارش میخوانند، شرایطی است که مانند گل و لای سیلابی، به هیچ کس و هیچ چیز نمی‌نگرد. آرام و سنگین، آهسته و مخرب همه را با خود برده و یا در خود دفن میکند. و کسی را توان هیچ مقاومت نیست. پس، خود را از اینکه نتوانسته‌ایم از این سیلاب نجات یابیم سرزنش نکنیم و ملالش را با خودمان یدک نکشیم.

از آن سفر سالهای زیادی میگذرد. به اندازه سن یک جوان رشید. اما نعمتی که خداوند در آن آب جاری به جانم ریخت همیشه در زندگی آرامم کرده و توان و تحملم را افزون. منطق سینوسی زندگی را قبول کرده‌ام و گاهی که پیک منفی سینوس به سراغم میآید، هر طور شده کنج فراغتی میجویم. به نقل از کتاب "حکایت دولت و فرزانگی" که میگوید هیچ شغلی در دنیا به اندازه باغبانی نمیتواند تو را بخودش مشغول کند، چند روزی را با هر چه رستـنی است میگذرانم. تأثیر فوق العاده‌اش غیر قابل انکار است.

یادداشتهای روزانه نه چندان مهیّج اما آرامش بخش پارسال که در پستهای قبلی آوردم، توفیق دیگری بود برای دو قبضه کردن آنچه که آن آب روان به من داد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 20:35  توسط خان دایی | 

شنبه هفتم مرداد ۹۱

..........................

صبح ساعت ۶ بیدار شدیم. صبحانه دوپیازه و تخم مرغ خورده و بعد جلیل برای سرکشی به باغ آنطرفی رفت و از همین نزدیکیها هم رنگ روغنی خرید برای رنگ زدن بیرون اتاقک به رنگ آبی استخری! من هم فرشها و اسباب و اثاثیه اتاق را بیرون بردم و شروع کردم به ساختن رنگ. دوتایی مشغول رنگ زدن اتاق شدیم. سر ظهر کارمان تمام شده بود که سامان هم رسید. نقاشیمان خوب از آب درآمده بود.

فرشها را همراه سامان روی میز آلاچیق وارو کرده و با چوب تکاندیم که اندازه یک نیسان خاک پس داد. سرامیکهای قرنیز را با کاردک و لیسه تمیز کرده و اتاق را فرش کردیم. جارو برقی زده و وسایل را سر جایشان چیدیم. حسابی خانمی کردیم. ناهار را خورده و بدون اینکه چرتی بزنیم مشغول رنگ ساختن و رنگ زدن شدیم. جلیل و سامان حسابی چَلُم کاری کردند. از موهای سر خودشان تا آرنجها و زیر شلواری و کفش من و صندلی و... همه جا را رنگی کردند. اما با این حال این یک تکه هم خوب از آب درآمد.

عصر تنی به آب زدم. شیر تکضرب آب پشت استخر را که کار نمیکرد درست کردم. چکه اتصالات دم کنتور آب را هم رفع کردم. حصیر نایلونی پادری اتاقک را شسته و خشکاندم. عصر جلیل و سامان رفتند و دوباره رنگ سفید خریدند تا فردا نمای بیرون اتاقک را رنگ بزنیم با یکی دو پرده تفاوت رنگ.

وقتی برگشتند اول خربزه و کمی بعد هم شام خوردیم. نان و حلوا و ماست اسفناج و کتلت. زهوار همگیمان در رفته. جلیل نشست پای حساب و کتاب، من هم پای لپ تاپ و سامان هم ظرفها را شست و چای دم کرد. بلد نبود اجاق را روشن کند. و از همه جالبتر خربزه قاچ کردنش بود که حسابی خندیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 20:16  توسط خان دایی | 

پنجشنبه پنجم مرداد ۹۱

..............................

صبح کمی مانده به ۷ بیدار شدم. هوا خنک و ملس بود. دلم میخواست کمی دیگر در حالت خواب و بیداری باشم. پتو را روی سر کشیده و چشمانم را بستم. هنوز سی ثانیه نگذشته بود که حس کردم جانوری پس یقه‌ام راه میرود. یکباره جهیدم و خودم را تکاندم. عنکبوتی بزرگ قد نیم کف دست از پیراهنم بیرون افتاد. از آنهایی که دست و پای دراز دارند. با اسپری کشتمش. دیگر حسابی بیدار شده بودم. لعنت به شیطانی گفتم و رفتم حمام. دوشی گرفتم و پیراهنم را هم شستم. جلیل پریروز صبح برای کاری رفته بود شیراز و من تنها بودم.

صبحانه کره و مربای آلبالو و بعدش شستن ظرفهای دیشب. چای هم دم کرده و پیراهنم را روی بند پهن کردم و آمدم پای لپ تاپ. هوای دم صبح حسابی خنک است. باید مواظب باشم که حساسیت و ذکام دوباره به سراغم نیآید.

یکهو هوس علف چینی کردم. داس و قیچی را برداشتم و از باغچه لب استخر شروع کردم. یکضرب تا حدود ساعت ۱۲ کار کردم. عجب نفس گیر است این علف چینی. البته ناگفته نماند که وسواس خاص من هم زحمت را مضاعف کرد. حسابی عرق کرده بودم. دوباره دوشی گرفتم و شلوارک و زیر پیراهنی را شستم و آمدم سراغ ناهار. ماست و اسفناج از دیشب مانده با نان. یک لیوان نوشابه هم رویش و یک شکلات!

از ساعت ۲ چرتی! زدم تا ساعت ۴ که بیدار شدم. دو لیوان شربت به لیمو پشت سر هم و دست و رویی شستم. لباسهایی را که قبلا شسته بودم الآن پهن کردم. میترسیدم بلافاصله بعد از حمام سرما بخورم. سیگاری گراندم و گوش کردن موسیقی تا ساعت ۵ که به جلیل زنگ زدم تا کمی نان هم بیاورد.

گشتی توی باغ و خواستم که کار نیمه کاره ظهر را ادامه دهم که دیدم حالش نیست و دستها و انگشتانم هم درد میکرد. کمی بعد دوباره به جلیل زنگ زدم که از بستنی فروشی سنتی بین راه، بستنی کیلویی بخرد. عجب اشتهایی بهم زده‌ام در این چند روز.

ساعت حدود ۷ بود که عبدالله باغبان سری زد و ربع ساعتی باهاش حرف زدم. از من که این طرز کار کردن نیست و اشاره کردم به قسمتی از باغ که علفهایش را از ریشه درآورده بودم و گفتم علف چینی باید اینطور باشد، و از او که آبیاری و نگهبانی و علف چینی چند تا باغ با حقوق ماهی چهارصد هزار تومان کار یک نفر نیست. برای آنچه که ایده آل ماست هر باغ یک مراقب میخواهد و الخ... که دیدم بیراه نمیگوید.

زنگی به عیال زدم و ده دقیقه‌ای حرف زدیم. گفت که مادر بزرگش در بیمارستان بستری است و مظفرالدین شاه را هم به خواب دیده، خودش هم بطریهای خوشگلی برای آبغوره خریده و سری هم به اداره بیمه زده و.... در آخر پرسید که کی برمیگردم، که گفتم خودم هم نمیدانم.

ساعت ۸ جلیل رسید. کلی وسایل همراهش داشت که همه خوردنی بودند. خیلی هم عصبی بود. چیزی نپرسیدم تا کمی آرام شد. گفت که با یکی از اقوام نزدیکش بحث داشته و کار کشیده به فحش و فحش کشی. سر قضیه فلان و قطع کردن تلفن روی هم و پیغام و پسغام دادن توسط زن طرف و هیمه کشی و دیگر ماجراها. سر همین قضیه دو ساعتی صحبت کردیم و اوج گرفتنهای جلیل و آب پاشی من، تا که آخرش رسید به درد دل کردنهای او و ارشادات من. عین سه دهه گذشته...

ساعت ۱۰ شام خوردیم. از کتلتی که آورده بود و تا ساعت ۲ نصف شب بیدار بودیم و حرف میزدیم. بعد هم گرفتیم خوابیدیم. قرار است ساعت ۴ صبح برای آوردن کارگرها برود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت 20:50  توسط خان دایی | 

سه شنبه سوم مرداد ۹۱

...........................

صبح زود ساعت ۴ جلیل برای آوردن کارگر بیدار شد و رفت. ظاهرآ ماه رمضان کارگرهای افغان از اذان صبح شروع بکار میکنند. حداقل در این منطقه و این چند کارگر اینجوریند. من هم یکساعت بعد از او وقتی که دوباره برگشته بود بیدار شدم. گرچه تا صبح چندین بار چشمهایم باز شده و اوضاع را پاییده بود. دست چپم از سه چهار جا توسط پشه‌ها گزیده شده بود.

دوشی گرفته و پیراهنم را شستم و بعدش صبحانه خوردم. چایی را هم لب استخر خورده و سیگاری گراندم. جلیل برای خرید ابزار رفت و وقتی برگشت دربند برای لوله استخر و چسب پولیکا خریده بود. فن دستشویی و حمام را به بدبختی نصب کردم. لوله خروجی هواکش توی سقف و نزدیک دیوار بود و مجبور شدم کمی با قلم و چکش دیوار سیمانی را بتراشم تا جا شود. دور و بر آنچه پشه‌ها عنایت کرده بودند حسابی زخم و زیلی شد.

به شرکت زنگ زدم و گفتم که از امروز تا چند روز نمیآیم و اصلا معلوم نیست تا کی. به عیال هم زنگی زده و احوالی پرسیدم. استخر را دوباره لبریز کردم و بعد همراه جلیل برای خرید اتصالات فلزی به فروشگاه کنار جاده رفتیم. دو تا مغزی و یک بوشن سایز سه اینچ. برگشتیم و اتصالات را تفلن پیچیده و جلیل برای نصب به باغ آنطرفی رفت و من هم تنی به آب زدم که حسابی چسبید. ظهر قرار است دوست جلیل (صاحب فعلی باغ آنطرفی) و پسرش بیایند اینجا. بهشان سپرد که ناهار هم خریده و بیاورند!

آمدند و ناهار هم جوجه کباب خریده بودند. ناهار خورده و نخورده، مهمانها با شکم پر به استخر رفتند و من و جلیل هم بیرون نشسته و گپ میزدیم. تا یکساعت که از هر دری سخنی و بعد من چرتی زدم و وقتی بیدار شدم مهمانها رفته بودند.

تنی به آب زدم تا سرحال شوم. کافی میکسی خورده و همراه جلیل برای خرید قفل درب باغ رفتیم و بعدش هم چون سوراخ پیچها جفت و جور نبود به بدبختی نصب کردیم. به باغ خودمان آمدیم و ته بندی کرده و جلیل مشغول حساب کتابها شد و منهم به لپ تاپ.

دیگر شام نخوردیم. جلیل ساعت ۱۱ خوابید و من هم تا ۱۲ مشغول قسمت دوم "دایره زنگی" بودم و بعد خوابیدم. امشب خنکتر از دیشب بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1392ساعت 20:37  توسط خان دایی | 

یکشنبه یکم مرداد ۹۱

...........................

چند روزی است که جلیل مشغول کارهای اجرایی باغی است که به تازگی به دوستش فروخته. امروز عصر وقتی که من خسته از هیاهوی زندگی خوابیده بودم، عهد وعیال همراهش به فروشگاه رفاه رفته بود. وقتی آمدند بهش گفتم که هر وقت قصد رفتن به باغ را کرد من هم همراهش میآیم. قصد کرده بودم چند روزی دور از شهر و خانه و محل کار، آرامشی نسبی کسب کنم. موبایلم را خاموش کنم و از اینترنت هم دور باشم.

گفت که نقشه ساختمان باغ تغییر کرده و اگر نقشه جدید تا ساعت ۷ عصر آماده شد، راهی باغ میشود. که همینطور هم شد. مسواک و مایو و حوله و لپ تاپم را برداشته و عیال هم کمی غذا و نان گذاشت و خداحافظی کردیم و تقریبا ساعت ۸ راه افتادیم. خودم و خودش. بین راه ماست و تخم مرغ هم خریدیم. و تیوپ برای لاستیک فرغون که پنچر شده بود و پلاستیک برای کشیدن روی سیمانها.

ابرهای تیره‌ای آن دورها نمایان بود و تلفنی هم بچه‌های محل بهش گفتند که باران گرفته. وقتی رسیدیم بارانی در کار نبود. نمی زده بوده و تمام. بارانهای بهار و تابستان همین است. یکهو میآیند و یکهو هم میروند. وسایل و خریدهامان را توی اتاقک گذاشتیم و پنکه را روشن کرده و بلافاصله شام خوردیم. تا بخودمان بجنبیم ساعت ۱۱ شده بود. جلیل خسته بود و خوابید و من هم مشغول " تمامآ مخصوص" عباس معروفی شدم. نمیدانم ساعت چند بود که لپ تاپ را بسته و خوابیدم. در اتاقک باز، پنکه روشن و هوا نسبتآ مطلوب بود. تا صبح چند بار بیدار شدم و با نیم نگاهی اوضاع را پاییدم. دم صبح پنکه را خاموش کرده و درب اتاقک را روی هم گذاشتم. کمی خنک شده بود. طوری که خواب زیر پتو میچسبید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 20:23  توسط خان دایی | 

دوشنبه دوم مرداد ۹۱

............................

ساعت شش نشده جلیل بیدار شد. من هم بیدار شدم. عجب هوای ملسی بود. صبحانه نان و پنیر و چای شیرین خوردیم. او راهی باغ آنطرفی شد و خرید وسایل، من هم شروع کردم به شستن استخر و بعدش آب انداختن. یک فعالیت بدنی حسابی. فکر کنم سیصد بار سطل کوچک پلاستیکی را پر و خالی کردم تا شستن و خالی کردن پساب تمام شد. ضربان قلب و جریان خون و احساس خستگی زودرس همراه با نشاطی فراموش شده داشتم که مدتها بهم دست نداده بود. موبایلم کماکان خاموش است. یک ساعتی طول کشید تا جلیل آمد. چند تایی هلو شسته و خوردیم. او دوباره رفت و من هم مشغول نوشتن شدم. هوا الآن که ساعت تقریبآ ۱۰ صبح است هنوز خنک است. اما توی اتاق برای جریان هوا پنکه را روشن کرده‌ام. سیگارهایم را نصفه میکشم و اصراری به تمام کردنشان ندارم.

شیر آب سرد روشویی را که گیر داشت تعمیر کردم. کلاهک اچ دودکش بخاری را هم روی بام نصب کردم. کمی در باغ گشتم و "سیب گلاب"ی از سر درخت چیدم و شستم و خوردم. جلیل آمد. کمی نشستیم و بعد حدود ساعت ۱۲ مشغول درست کردن ناهار سبکی شدم که برای جلیل بار سیمان آمد. او رفت و من دوپیازه با تخم مرغ درست کردم و مشغول شدم. با نوشابه و ترشی و سبزی. نیم ساعت بعد او هم آمد و ناهارش را خورد و هر دو لمیده و سیگاری دود کردیم. جلیل رفت تا ببیند که کارگران سیمانها را خالی کرده‌اند یا نه. من مشغول شستن ظرفها شدم و بعد لوله مسخره کج و کوج سرِ استخر را با لوله گیر باز کرده و کناری گذاشتم. بخاطر عدم عایق بندی استاندارد، استخر کمی آب خالی میکند. سر استخر را دوباره پر کردم. نیم ساعت دیگر تنی به آب میزنم.

آب تنی کردم و پی دی افِ کتاب " تمامآ مخصوص " را دنبال کرده و بعد چرتی زدم. جلیل برای ریختن رنگه شالوده ساختمان رفته بود. بعد که برگشت به جان درختها افتادیم و تا آنجا که میشد هرس کردیم. بعد دوباره آب تنی و اسپرسو و ادامه خواندن تماما مخصوص. جلیل مشغول حساب و کتاب مخارج باغ شده.

شام را سبک خوردیم. نان و حلوای زرد و ماست و اسفناج. برای جلیل کمی موسیقی گذاشتم و خودم هم تمامآ مخصوص را تمام کردم. کمی هم عکسهایی را که سالهای قبل گرفته بودم دوره کردم. از دوست و آشنا و فامیل گرفته تا همکاران قدیمی و سفرهای خاطره انگیز بوشهر.

ساعت ۱۱ قصد خوابیدن کردیم که نشد. خوابمان نمیآمد. با اینکه مسواک زده بودیم اما دوتایی رفتیم لب استخر و سیگاری گراندیم و حدود ۱۲ خوابیدیم. امشب با اینکه بیرون هوا خنک بود و بادی میوزید اما داخل اتاق گرم بود. پشه‌ها هم تا صبح حسابی خدمتمان رسیدند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1392ساعت 13:38  توسط خان دایی | 

دوشنبه نهم مرداد ۹۱

........................

صبح ساعت ۷ بیدار شدیم و صبحانه را کیک و نسکافه خوردیم. جلیل سری به باغ آنطرفی زد که کارگرها آمده و مشغول کار شده بودند. سامان هم مشغول رنگ زدن چهارپایه شد. من هم درپوش جعبه تقسیمها را نصب کرده و بعد با جلیل که برگشته بود پنکه اتاق را باز کرده و شستیم و دوباره بستیم. جلیل موکت کف آشپزخانه را هم شست و سامان بعد از چهارپایه مشغول رنگ زدن پله ها شد.

بعد از یکی دو روز خاموشی، هوس کردم موبایلم را روشن کنم. پیامکهای بین راهی سرازیر شدند. آقای کرمی مسیج داده بود که تماس فوری بگیرم. زنگ زدم و گفت که میخواهند با آقای علیزاده از شرکت فلان قرارداد ببندند و نیاز به حضور من است. گفتم که فردا یا پس فردا سری بهشان میزنم. عهد و عیال هم زنگ زد که حصیب الله کارگر زنگ زده و طلبش را میخواهد که گفتم چند هزار تومانی بهش بدهد تا خودم بیایم و گوشش را بخاطر سمبل کاری‌اش بپیچانم و تسویه کنم. آقای نریمانی هم مسیج داده بود که راجع به بازنشستگی‌اش با او هماهنگی کنم. که خودش زنگ زد و در این باره با هم صحبت کردیم. امروز که موبایل را روشن کردم اینطوری بسرم آمد.

پیش از ظهر که جلیل و سامان برای خریدن ناهار رفتند چرتی زدم. وقتی برگشتند چلو جوجه خریده بودند. ناهارش خیلی خوب بود. با نوشابه خوردیم و خوابیدیم. در خواب خانه پدر بزرگ را دیدم. همان که در کوچه عیسی خان تبریز بود. با جمع فامیل عین آنزمان اما کمی مختصرتر. فقط چهره آقای خدابیامرز با کلاه بِرِه با نگاهی نه چندان شاد یادم مانده. و همگی ردیف روی صندلی نشسته و در حین دیدن فیلمی که نمیدانم چه بود، چیزی شبیه کیک بستنی میخوردند. من توی حیاط بودم. آقا با اشاره به من گفت که منهم بروم و بخورم. با سر اشاره کردم که الآن می‌آیم. اما حقیقتش فضولی‌ام عود کرده بود.

عین زمان بچگی که به همه جا سرک میکشیدم. به اتاقهای آنور حیاط رفتم و طبقه دوم با همان اوضاع مخروبگی. اما یکی از اتاقها بزرگ و تمیز بود و به همان سبک قدیم مفروش به قالیهای دستباف تبریز و مبلهایی پارچه‌ای به رنگ نیلی و میزهای عسلی و مُخدّه ترکی و قندانهای چینی گل سرخی. اتاق نشیمن نبود، بوی مهمانخانه را میداد. در تاریکی اتاق حس کردم که یکی آنجا آرام خوابیده. میدانستم که دارم خواب میبینم و وقتی بیدار شوم هیچکدام از اینها نخواهند بود. گریه‌ام گرفت. به یاد آن ایام و یاد از دست رفتگان.

جلیل و سامان وقتی که من خواب بودم به باغ آنطرفی رفته بودند. وقتی با سر و صدا برگشتند من بیدار شدم. صورتم از اشک خیس بود.

دوشی گرفتم و لباسهایم را شستم و پهن کردم. بعد سه تایی عصرانه را هم کیک و نسکافه خوردیم. من و جلیل سری به باغ آنطرفی زدیم. برقکار مشغول لوله کشی پولیکا بود برای رد کردن سیم روشنایی دور باغ. میلگردها را هم کارگرها بافته و کف شالوده ساختمان انداخته بودند. اتاقکی هم در سمت چپ و انتهای باغ در حال ساخت بود. نیم ساعتی ماندیم و برگشتیم.

بعد دوتایی کمی لب استخر نشسته و راجع به روز برگشتن به شیراز صحبت کردیم. شاید پس فردا برگردیم. معلوم نیست، رغبتی به برگشتن ندارم.

جلیل و سامان دوباره به باغ آنطرفی رفتند و من چند لیوان و قاشق و چنگال استفاده شده را شسته و نشستم پای لپ تاپ. وقتی برگشتند شب شده بود. شام را نان و پنیر و هندوانه خوردیم. کمی هم موسیقی گوش داده و خوابیدیم.

----------------------------------------------------------

پارسال همین موقع‌ها بود که نیاز پیدا کردم چند روزی از شهر و هر چه درونش هست بزنم بیرون و بروم باغ. با شاپسر و برادر عیال که او هم عیالوار است سه نفری مجردی رفتیم.

در آن چند روز خودمان را به کارهایی غیر از آنچه در شهر انجام میدادیم مشغول کردیم. از علف چینی و هرس درختان گرفته تا نقاشی در و دیوار و...

سعی کردم آرامشی را که در آن چند روز نصیبم میشد بصورت یومیه یادداشت کنم تا هر وقت که دوباره خواندمشان دوباره داشته باشمشان. این یک روزش است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 1:32  توسط خان دایی | 

نیمه شبی خنک، داشتم خارج از شهر رانندگی میکردم. سرعتم کمی بالای صد بود و جاده هم دو بانده و نسبتآ خلوت. استاد بنان منت میگذاشت و آهنگ "گریه کن" رو میخوند که از حامد خان قرض گرفته بودم، ماه شب چهارده هم اون بالا دلبری میکرد و دشت و دمن رو با یه رنگ نقره‌ای خاص خودش پوشونده بود.

توی همین حال و احوال، سینه کش جاده مجبور شدم از یه کمپرسی داغون که فس فس کنان بالا میرفت سبقت بگیرم. اولش توی آینه نگاه کردم و اون دور دورا چراغ یه ماشین رو دیدم که هنوز خیلی با من فاصله داشت. بعد راهنمای چپ رو زدم و از لاین خودم کشیدم بیرون. از کامیون سبقت گرفتم و کمی بعد دوباره راهنمای راست رو زدم که برم سر جای خودم که دیدم اون ماشین عقبی مثل شصت تیر داره بهم نزدیک میشه و هی نور بالا میزنه.

پیش خودم گفتم حتمآ یه بنز یا پورشه هست که به این زودی بهم رسیده. عجب تکنولوژی بالا رفته این روزا. دو سه کیلومتر رو تو بیست ثانیه اومده. جای شاپسر خالی که عشق ماشینه و ببینه و حالشو از دور ببره.

اما طرف بی انصاف مدام  نور میزد و امون نمیداد که معقول و سر فرصت بکشم کنار. بالاخره راه رو براش باز کردم و از بغل دستم رد شد. وقتی نگاهی بهش انداختم که یه ماشین مدل بالا رو ببینم و از ظاهر و تواناییهاش لذت ببرم، یه پراید رو دیدم که انگار راننده‌اش میخواست تا سرد نشده به کاسه آشی که براش کشیده بودن برسه.

رو شیشه عقبش هم نوشته بود: مرگ دست خداست، پراید وسیله است.

-------------------------------------------------------------------------

دو سه روز بعدش که داشتم توی پارکینگ یه مجتمع تجاری پارک میکردم، یه خانمه هم ماشین نه چندان مدل بالاش رو کنار من پارک کرد و پیاده شد. وقتیکه داشت دور میشد دیدم که شیشه سمت راستش پایینه. صداش زدم و گفتم: ببخشید خانم، شیشه پایینه. اونم لبخند ملیحی تحویلم داد و گفت: خودش میره بالا!!!

تازه یادم افتاد که بعله... مدتهاست که تکنولوژی بالا رفته و با یه فشار کوچولو به کلید ریموت، همه چی خود بخود روبراه میشه و من بور. خودم رو نشکستم و گفتم: آهان، بعله میدونستم، اما وقتی من از این مدل ماشینا داشتم همچه چیز فابریکی روش نبود. بعدآ گذاشتین شما؟؟؟ یه لبخند دیگه زد و گفت: بععععععله...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 17:42  توسط خان دایی |