X
تبلیغات
شهر یاران
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ... مهربانی کی سرآمد ، شهریاران را چه شد؟

خواندن این مطلب را توصیه میکنم، گرچه همگی ما این موارد را از بریم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 11:38  توسط خان دایی | 

به انوشیروان نوشتند که یکی از مردم کشورش آن قدر مال دارد که در خزانه پادشاه یک دهم آن هم نیست. انوشیروان در پاسخ نوشت: خدا را سپاس می‌گویم که رعیت از ما غنی‌تر شده‌اند و این از عدل و دادگری ماست.

لطایف الطوایف - مولانا فخرالدین

.

.

.

چند ماهی است که فردای واریز یارانه‌ها، دیگر مثل سابق عابر بانکها را پر ازدحام نمی‌بینم. مگر ارزش پول آنقدر کم شده! که خلایق دیگر مثل سابق برای گرفتن اول وقت یارانه اشتیاق چندانی ندارند؟ یا اینکه حکایت چیز دیگریست؟

---------------------------------------------------------------

راننده تاکسی بی حوصله میراند. شیشه جلوی ماشینش خاک گرفته و رادیوش هم خرخر میکرد. طوریکه نه میشد خیابان را به درستی دید و نه صدای گوینده را به وضوح شنید. با اینکه مسافرانش فقط من و یک زن بودیم، اما هیچ مسافر دیگری سوار نمیکرد. به آدرس دهی آدمهای منتظر در کنار خیابان هم توجهی نداشت. اما نمیدانم چطور شد که نیش ترمزی زد و خواست که پیر زنی را با کیسه‌ای در دستش سوار کند. گفت: ثواب داره، بذار اینم سوار کنیم...

نمیدانم اگر بحث ثوابش نبود، تکلیف آن پیر زن بیچاره در آن خیابان شلوغ چه بود؟ یعنی انجام وظیفه یا نهایتآ عملی انسانی، فقط منوط به طمع پاداشی الهی است؟

--------------------------------------------------------------

یک جمله از دیالوگ فیلم آژانس شیشه‌ای هیچوقت از یادم نمیرود. آنجا که زن عباس از پشت کرکره دفتر آژانس با گریه مینالید که: "مو که میدونوم، ای وسط گوشت قربونی عباسه".

حالا تو این ایام وانفسا و بِکش بِکش قدرت طلبان، گوشت قربونی کیه؟

--------------------------------------------------------------

این قسمت رو خالی میذارم برای نگفته‌ها و ناگفته‌ها و... نباید (نتوان) گفته‌ها.

--------------------------------------------------------------

شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش، که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

این روزها کلونازپام هم چاره ساز نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 13:19  توسط خان دایی | 

هم الآن بارانی بهاری، گلاب زد به شیشه پنجره‌هایی که دیروز به ضرب و زورِ عهد و عیال، و به هزار مشقت تمیزشان کرده بودم. جایتان خالی تازه صبحانه را تمام کرده و همزمان مشغول "پست عیدانه" و چای لیوانی بودم که شروع شد.

از جایم بلند شدم و نگاهی به حیاط انداختم. درخت نارنج را دیدم که بهار کرده و شاخه‌های نازک و خشکیده تاک، جوانه زده و به میله‌های حفاظ بالای دیوار چنگ زده‌اند. برگهای درختان گردو و انجیرِ همسایه‌ی روبرو که تا طبقه سوم بالا رفته‌اند نیز حسابی سبز شده.

برگشتم و دوباره مشغول شدم...

دوباره عید آمد و حرکات و رفتار شتابزده و هیجانی آغاز شد. حساب و کتاب آخر سال، تقسیم بودجه برای هزینه‌های شب عید و اولویت بندی و حذف بعضی از آنها. کار کردن مردان تا دقایق پایانی سال، موهای بهم ریخته زنان خانه دار در حین خانه تکانی، بوی مایع سفید کننده و شیشه شور، شلوغی دلچسب پیاده رو، دنبال هم گذاشتن ماهیهای گُلی در طشت بزرگ پلاستیکی مغازه دار، ذوق و شوق بچه‌ها، تعجیل در کار نظافتچی ساختمان که شب عیدی به خیلیها قول داده، تعارف رانندگان به همدیگر موقع دور زدن، شلوغی بانکها و خیلی صحنه‌ها و رفتارهای دیگر که فقط خاص این ایام است.

این روزها حال ما، حال کسی را میماند که انگار تازه از یک وسیله‌ی چرخنده و دوّار پیاده شده. از آنهایی که در شهر بازی سوارشان میشویم (میشدیم) و بعد برای دقایقی به سرعت میچرخاندِمان و دلمان را هُری پایین میریخت و... پیاده که میشدیم تا یکی دو دقیقه شنگول و سرخوش، انگاری که دو سه پیک زده باشیم و نیشمان هم تا هیپوفیزمان باز.

از صمیم قلب آرزو میکنم که این احوال، با حول حالنایی برای همه مردم استمرار داشته باشد. جمیعآ تنشان سالم باشد و دلشان خوش. کسی نگران آینده نباشد و حداقلِ معیشت زندگی برای همگان برقرار باشد. عزت و آبرو محفوظ مانده و صداقت و راستی هر چه بیشتر ریشه بدواند. کینه‌ها خشکیده و دوستیها جوانه بزند. گذر ایام در تاریخ کهن، بارها ثابت کرده که این مردم بغیر از همدیگر یار و یاوری نداشته و نخواهند داشت.

فرا رسیدن سال نو و عید نوروز را پیشاپیش به همه دوستان و عزیزان دور و نزدیک تبریک میگویم. شادکامی و تندرستی و دلخوشیِ شما سروران آرزوی همیشگی منست.

پاینده باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 13:10  توسط خان دایی | 

نمیدانم چرا همیشه از این "صحنه" و سرخوردگی! ناشی از آن راضیم. با اینکه حقوق و منفعت شخصی من تآمین نمیشود و اغلب بعد از چند دقیقه معطلی، آخر سر هم دست خالی از آن "صحنه" دور میشوم، اما یک جورهایی از چیدمان "صحنه" و حال خوش! دیگران حال میکنم.

وقتیکه در لابی اداره‌ای، جلوی در آسانسورش منتظرمیمانم که پایین بیآید و مرا همراه خودش تا طبقه چندم بالا ببرد، ناگهان دری باز میشود و مخلوطی از جماعت  سخت بهم تنیده با انبوهی از پوشه و کاغذ و پرونده را میبینم که انگار جمیعآ قصد ثبت رکورد "چپیدن توی کابین" در کتاب گینس را دارند.

آدمهایی با نفسهای تنگ، ساکت و نگاهی نگران در حدقه گرد شده، از اینکه مبادا من هم بخواهم به جمع فشرده‌شان اضافه شوم. کمی نگاهشان میکنم. به خودشان نه، بلکه به حال و روزشان، و بعد قدمی به عقب میروم. با لبخندی به عنوان انصراف، نگرانیشان را برطرف میکنم. حالا دیگر بخوبی میشود رضایت حاصل از انصراف مرا در چهره و چشمهای دوباره بادامی شده‌شان دید.

تا زمانی که درب کشویی دوباره بسته شود، غیر از ادامه تلاقی نگاه من و نگاه آن جماعت، هیچ چیز دیگری نیست. بطرف پله‌ها میروم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 22:20  توسط خان دایی | 

چند روز قبل سر کوچه‌مان منتظر تاکسی بودم که مسافرکشی شخصی از راه رسید و سوارم کرد. اولین مسافرش بودم و جلو نشستم و چون مسیر هم نسبتآ طولانی بود خود بخود بعد از چند دقیقه سر صحبت با راننده باز شد. بعد از تحلیل کارشناسانه! معضلات روزمره زندگی، حرفمان به موضوع امنیت اجتماعی کشید.

محور صحبتمان هم ایست بازرسیهای مختلف شد و حواشی آن. و اینکه رفتار مأمورین قبلآ چگونه بود و حالا چگونه است و الخ... راننده که بنابه گفته خودش پیمانکار ساختمانی بود و اغلب در پروژه‌های خارج از شهر کار میکرد، ماجرایی را در همین رابطه تعریف کرد که حسابی خنداندمان.

میگفت: دو سه سال قبل، در حومه یکی از شهرهای سرحد پروژه‌ای داشتیم و چون محل کارگاه خیلی دور نبود، برای خوردن ناهار با ماشین خودم به شهر آمده و دوباره برمیگشتم. در طول مسیر رفت و برگشت هم برای اینکه حوصله‌ام سر نرود، از مانیتور کوچکی که روی داشبورد نصب کرده بودم، کلیپهای موسیقی پخش میکردم. کمربند و زیپ شلوارم را هم پشت فرمان باز میکردم تا فشار ناشی از خوردن ناهار عیشم را منقض نکند.

یکی از آن روزها که بعد از ناهار راهی محل کارم شدم، اول لوح فشرده! هایده را توی دستگاه جا زده و بعد کمربند ایمنی را بسته و سپس کمربند شلوارم را باز کردم و خوش خوشان راه افتادم. آن موقع روز خلوت بود و تقریبآ غیر از ماشین من، ماشین دیگری در جاده نبود.

در نیمه راه و هنگام رد شدن از روی پُلی نیمه کاره و کوچک، سرعتم را کم کرده و با احتیاط میراندم که... یکباره از روبرو و یمین و یسار حدود پنجاه نفر از نیروهای جان بر کف و سر تا پا مسلح، با شارت و شورت دوره‌ام کرده و دستور ایست دادند.

من که اصلآ انتظار چنین صحنه‌ای را نداشتم، بعد از لعنت به خودم که: دیدی بخاطر هایده خودت را بدبخت کردی!!! همانجا روی پل ترمز کردم.

در حالیکه اکثر مأمورین بطرفم نشانه رفته بودند، همانجا پشت فرمان مثل بید میلرزیدم و علامت سئوالی مرتب در ذهنم چشمک میزد. یعنی چه؟ برای یک موسیقی که اینهمه آدم بسیج نمیشوند. شاید فکر میکنند که آبکی یا تلخکی دارم؟ من که ریگی به کفشم نیست و جز دو سه تا بیل و کلنگ و پاکتی سیمان چیز دیگری در صندوق عقب ندارم.

در همین کش و قوس بودم که یکیشان آمرانه و بلند داد زد: "ماشین رو خاموش کن و آروم با دستهای بالا پیاده شو". ضمن خاموش کردن ماشین، یواشکی دکمه خاموش کردن پاور دستگاه پخش را هم زده و در را باز کردم. در حالیکه یک دستم به شلوار و دست دیگرم بالا بود پیاده شدم. صاحب صدا دوباره داد زد: "گفتم که دستها بالا، وگرنه سُرخت میکنم!"

چاره‌ای نبود، بحث گلوله بود و جان شیرین... با اینکه خوب میدانستم برای یک مرد هیچ چیز بدتر از افتادن تنبانش در بین جمع نیست، قید آبرو را زدم و دو دستم را بالا بردم. آقا چشمتان روز بد نبیند، بالا رفتن دستها همان و افتادن تنبان از پایمان همان.

جماعت دور و بر که از این حالت حسابی یکه خورده بودند، بعد از اینکه چند لحظه به همدیگر نگاه استفهامی کردند، یکباره و جمیعآ زدند زیر خنده و قهقهه. حالا نخند کی بخند... من هم که سُرخی رُخم کمتر از سرخی جای گلوله نبود، خیس عرق شدم و سرم را زیر انداختم. اما هنوز جرأت نمیکردم دولا شوم و شلوارم را بالا بکشم.

در همین حین یکی از مأمورین کمی جلو آمد و پرسید: "این چه وضعیه؟ چکار میکردی؟ نکنه کس دیگه‌ای هم تو ماشینه؟" و سرکی کشید. اما وقتی مطمئن شد که تنها هستم، گفت: "شلوارتو بکش بالا و برو صندوق عقب رو باز کن. کارت ماشین و گواهینامه رو هم بده."

خلاصه بعد از بازرسی بدنی و ماشین، و سئوال و جوابهای بسیار از اینکه کی‌ام و چکاره‌ام، از کجا آمده‌ام و به کجا میروم و چرا شلوارم باز بوده و... وقتی از توضیحاتم قانع شد و فهمید که من و ماشینم شخص مورد نظر آنها نیستم، گفت که: "زود سوار ماشینت شو و از اینجا دور شو. یه ماشین عین ماشین تو، قاچاق بار زده و یکی رو هم ناکار کرده و متواریه. دفعه بعد هم که خواستی شلوارتو تو ماشین باز کنی شورت پاچه دار بپوش!"

.

.

به مقصدم رسیده بودیم و در حالیکه هم من و هم راننده با دست اشکخند! چشممان را پاک میکردیم از هم خداحافظی کرده و جدا شدیم. توی پیاده رو قیافه اشک آلود اما هنوز خندان من، توجه عابرینی را که از روبرو میآمدند بخودش جلب میکرد. ناچارآ گوشه‌ای ایستادم و با موبایلم ور رفتم تا پس لرزه‌های خنده صبح اول صبحی تمام شود و دوباره راه بی‌افتم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 16:48  توسط خان دایی |