![]() |
![]() |
|
| شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ... مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟ |
|
چلچله پرنده ای است که.....
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها.... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آذر 1388ساعت 23:10 توسط خان دایی |
|
|
چند سال قبل، یه روز که از مسائل حاشیه ای کار خسته بودم، از شرکت زدم بیرون.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:44 توسط خان دایی |
|
|
تو دوران نوجوانی، بقول معروف خیلی دست به آچار بودم. ازتعمیر و سرویس دوچرخه فیلیپس، شیر خوابیده انگلیسی بگیر که عین مونتاژ اولیه کارخونه، تا دونه دونه ساچمه های توپی چرخها و رکاب و میل کُنده شو در میاوردم و میشستم و گریس کاری میکردم و دوباره جمعش میکردم تا ..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 18:23 توسط خان دایی |
|
|
سلام عزیزانم، این بار میخوام یه سرگرمی راه بندازم.
دیدین که بعضی از وبلاگدارا عکس و مشخصات فردی خودشون رو پروفایل میکنن. عده ای هم که خیلی تمایل به این کار ندارن، با نامهای مستعار و بقول معروف چراغ خاموش میان و میرن که تعدادشون هم به گروه اول میچربه. خب حالا کی چی؟ آهان... نکته همینجاست. من میخوام از کسانی که تو این دو ماه و چند روز سعادت آشنایی باهاشون رو داشتم و انگاری سالهاست این عزیزان رو میشناسم، به شکرانه این نعمتی که خدا به من عنایت کرده، یه نظر سنجی برگزار کنم. و اما موضوع این نظر سنجی: بنظر شما دوستان عزیز، تو این مدت کوتاه که نوشته هاشو خوندین، این خان دایی حقیر فقیر سراپا تقصیر دارای چه مشخصاتیه؟ سن و سالش، وزنش، قدش، شماره کفشش، نمره عینکش، فکرش، دغدغه هاش، سلیقه اش تو همه چیز، آرزوهاش و یا هر چیز دیگه ای هم که خودتون دلتون میخواد حدس بزنین و نظر بدین قبوله. این نظر سنجی کمی شرط و شروط هم داره. اول اینکه مثل مسابقات بین المللی قرائت قرآن، که کشورهای عرب زبان حق شرکت نداشته و فقط بصورت افتخاری حضور پیدا میکنن، نگین عزیزم باید از جایگاه ویژه تماشا کنه. شرمنده ام همشیره. البته اگر با رعایت احتیاط کامل، کمی شیطنت کنه که باعث افتخار ما...ست. دوم اینکه هر عزیز میتونه دو بار نظر بده و بگه که اگه تصورش از خان دایی مثل کوین کاستنر نباشه، حتمآ شکل جرج کلونیه. ضمنآ عکس روی وبلاگم گمراهتون نکنه که تازه ریشم رو تراشیدم. و اما جایزه این نظر سنجی به کسی که نزدیکترین حدسیات رو زده باشه یه کامنت خصوصیه که از روی فرش قرمز براش میفرستم. خیلی دلم میخواد بدونم که دوستان عزیزم تو ذهنشون چه تصویری از من دارن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:7 توسط خان دایی |
|
|
بچه درسخون بودیم یه زمانی. اطلاعات عمومیم هم پر بدک نبود. واسه همین مدیر و ناظم و معلما که جای خود داشتن، بقیه همکلاسیا هم یه طور دیگه رو ما حساب میکردن. یعنی طوری که اگه بهشون میگفتم ما...ست سیاهه بی برو برگرد قبول میکردن. ولی بعضی وقتا هم میشد که منم مثل بقیه بچه ها موقع درس حواسم به جاهایی پر میکشید که غافل میشدم از اینکه اینجا کجاست و معلم کیه. ولی اکثرا بموقع دوباره به کلاس برمیگشتم. یه روز که نوبت عصرانه بودیم و درس جغرافی داشتیم، من تو رویاهام کتاب آداب معاشرت رو ورق میزدم که سالها بعد همین مردم یه جور دیگه بهش نگاه کردن. که یهو معلم صدام کرد و ازم پرسید: خب فلانی حالا که بقیه بچه ها نمیدونن، تو بگو که مرکبات عبارت از چه هستن؟ و من که غافل بودم از محصول مناطق شمال، بیدرنگ بلند شدم و با صدایی غرا جوابدادم: آقا اجازه... مرکب، دوات، جوهر خودنویس. و وقتی چشمای گرد شده و سکوت خشمگین معلم رو دیدم، فهمیدم که خراب کردم و آروم نشستم. شانس آوردم چونکه بقیه بچه ها اون قسمت درس رو بلد نبودن!! این قضیه تا مدتی بین من و معلم موند تا بکلی فراموش شد. وگرنه اعتبار چند ساله رو که با دود چراغ بدست آورده بودم، میرفت زیر سئوال. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:45 توسط خان دایی |
|
|
همون صاحبخونه ای که تو خونشون نون میپختیم، یه باغی داشت که محل رزق و روزیش بود. بزرگ و پر از درختای ثمری. و چون لب حصار شهر بود، هر از گاهی دوتا خونواده یه ساعتی پیاده باهم میرفتیم و ناهارمون رو اونجا میخوردیم و عصر برمیگشتیم. تو اون باغ یه درخت توت سفید بود که حسابی بزرگ و پر شاخ و برگ بود و شانس من مصادف شده بود با فصل ثمرش. و من همیشه آرزو داشتم که میتونستم تنهایی برم بالا و حسابی توت بخورم. یه بار پدرم که دیده بود من همش چشم به شاخ و برگ و توته، بغلم کرد و در حالیکه من دو دستم رو دور گردنش حلقه کرده بودم بهر مصیبتی بود از درخت بالا رفت و رو یه شاخه قطور مستقر شدیم. بعد بهم گفت: من بغلت میکنم و میگیرمت تا تو توت بچینی و بخوری، بعدش تو گردن منو بچسب که من توت بچینم و بخورم. و همینجوری شد و مشغول شدیم و کیفی میکردیم که نگو. نمیدونم چطور شد که یهو دوتایی همزمان خواستیم توت بخوریم که حس کردم تو هوا هستم و دارم سقوط آزاد میام پایین. وقتی با سینه و صورت و دوتا کف دست و دو زانو از ارتفاع چهار متری به ضرب خوردم زمین هیچ دردی احساس نکردم. فقط جلوی چشمام سیاه شد و نفسم بند اومد طوریکه نه میتونستم گریه کنم و نه حرفی بزنم و راستی راستی داشتم خفه میشدم. فقط گوشام صدای جیغ زنها و یا ابوالفضل مردا و بالام اولدی مادرم رو می شنید. و حس میکردم که همه دور و برم هستن و این وسط یکی میگفت: یه کم نمک بریز رو ناخن شستش و بده بخوره!! فکر کنم دو سه دقیقه ای طول کشید تا بهر مصیبتی بود حالم سرجاش اومد. و بقیه رو دیگه واقعا یادم نیست که بگم، فقط درد زانوی راستم هنوز که هنوزه یادمه چون هنوز باهامه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:29 توسط خان دایی |
|
|
یه خویش و قومی داشتیم که سنه چیکو چیکو از ولایت زده بود بیرون و رفته بود که مثل بقیه هم ولایتیها پایتخت رو بدون اسلحه تسخیر کنه. یادم نیست که به چه کاری مشغول بود، ولی اینطور که خودش تعریف میکرد،محل کارش اونور حصار شهر بود و با دوچرخه ایاب و ذهاب میکرد. واسه رفت و اومدش مجبور بود از یه نهر عمیق رد بشه که وقتی به نهر میرسید دوچرخه رو کول میگرفت و پاچه ها رو میزد بالا و به اونور که میرسید دوباره سوار میشد و رکاب میزد. یه روز موقع غروب که داشته برمیگشته، بعد از رد شدن از نهر یه یارویی رو میبینه که داشته از روبرو میومده. وقتی بهم میرسن، طرف میپرسه: پل هست؟ و این خویش و قوم ساده ما که هنوز با لهجه ناب تهرونی آشنا نبوده، پل رو پول میشنفه و دم غروبی فکر کرده که طرف میخواد لختش کنه با صداقت و ترس جواب میده: سی تومن بیشتر ندارم. و وقتی که رهگذر با نگاهی چمن اندر قیچی از کنارش رد میشه و میره پی کارش، اینم سوار دوچرخه میشه و تند و تند پا میزنه که از خطر فرار کنه که از هولش چپ و چول میشه و زخم و زیلی. بعد ها که با خنده ماجرا رو تعریف میکرد میگفت: بهتره که ما آدما بیشتر از اینکه مواظب حرف زدنمون باشیم، دقت کنیم که چی میشنفیم و موقع شنیدن کلام آدمای دیگه یه کمی هم خودمونو جای اون بذاریم و شرایط رو درک کنیم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:44 توسط خان دایی |
|
|
دوره آموزشی سربازی بهر مکافاتی بود تموم شد. وقتی هم که تقسیم شدیم، سی چهل تاییمون سهمیه یه لشکر مرزی شدیم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:0 توسط خان دایی |
|
|
من عاشق نون سربازیم. چه وقتایی که پدرم موقع بازدیدهای سرزده اش از سربازخونه، گهگاه منو که هنوز مدرسه نمیرفتم، همراه خودش میبرد و وقتی هم که به خبازخونه میرسیدیم، یه نون تازه میگرفت و میداد دستم، و چه وقتی که سالها بعد خودم تو سربازی دو سال سیر ازش خوردم. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 0:38 توسط خان دایی |
|
|
صبح زود یه روز جمعه وقتی که همه اهل منزل خواب بودن، رفتم که نون بخرم. کاری که اون موقع روز، فقط همسن و سالهای من میکنن. خیابونا خلوت و خنک بودن و میشد پرواز گنجشکا رو که بدون واهمه اینسو و آنسو میپریدن، با حوصله تماشا کرد. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:15 توسط خان دایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یک ناله مستانه ....
ز جایی نشنیدیم .... ویران شود این شهر .... که میخانه ندارد .... |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
نگین شیراز خاتون گرامی آمیرزا قشم شم |
|
RSS
|