شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ... مهربانی کی سرآمد ، شهریاران را چه شد؟

چند سال قبل که هنوز کارت و کارتخون رواج نیافته بود، یه آقایی رو تو یه فروشگاه دیدم که خرید کرده و داشت پولشو نقدی میپرداخت. یه دسته اسکناس رو گذاشته بود روی پیشخون و فقط با یه دست مثل فرفره اسکناسها رو میشمرد. من که روشهای مختلف اسکناس شمردن رو تو بانکها دیده بودم، از اینکه یه دستی و با سرعتی غیر قابل باور هم بشه اسکناس شمرد حسابی تعجب کرده بودم.

با اشاره به طریقه شمردن اسکناس، از آقاهه پرسیدم: شما بانکی هستی؟ در جوابم لبخندی غرور آمیز زد و با نگاه به دست چپش اشاره کرد و گفت: نه، من یه دست بیشتر ندارم. مسیر نگاهش رو تعقیب کردم و دیدم که یه آستین کتش تو خالیه. در جواب لبخندش، لبخندی حاکی از تحسین تحویلش دادم و گذشتم.

حسابی فکری شده بودم. بخودم گفتم ای خان دایی، تو که هر از گاهی موقع کار کردن، این دستت به اون دستت میگه گلاب بخور، دیدی طرف چطور با یه دست کار دو تا دست تو رو میکرد. شاید هم بهتر و سریعتر؟ سنی هم نداشت که بگیم طی سالیان این مهارت رو بدست آورده. قطعآ یه چیز قویتر پشت قضیه هست. حتمآ کارهای دیگه رو هم فراتر از روش معمول انجام میده. پس بیا و از این به بعد برای هر کاری از تمام توانت استفاده کن و فکرت رو بیشتر بکار بنداز. نذار چیزی آکبند بمونه. حیفه به خدا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:11  توسط خان دایی | 

 

بهار، فصل شکوفایی و تجلی زیبایی‌هاست. درختانی که هر سال شکوفه میدهند، در نهان نیز حلقه‌ای به  حلقه‌های تنه خود اضافه میکنند. هر سال که میگذرد تنومندتر، شکوفاتر، پُر بارتر و سایه‌شان گسترده تر میشود.

امیدوارم در بهار هر سال، زیباتر و شکوفاتر از قبل بدرخشید. دستانتان پُر بارتر، سایه‌تان بسیط و مستدام، تنتان تنومند و سلامت، و دلتان همچون شکوفه‌ها لطیف و معطر.

 

عیدتان مبارک و ایام سال نو بر شما عزیزان خوش باد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:15  توسط خان دایی | 

آی لجم میگرفت وقتی که بچه بودم و با خونواده تو یه جمعی بودیم، یه دفعه یکی ازم میپرسید: باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو؟ یا اینکه یه نُنُر دیگه و جای دیگه، جلوی هر سه تا دائیم ازم میپرسید که کدومشون رو بیشتر دوست دارم؟ و من یه حالی میشدم که نگو. نه رندانه میذاشتن که طفره برم و نه رودرواسی میذاشت که جواب صادقانه‌ای بدم. هر سه تا دائیم هم بجای اینکه کمک بحال من باشن، ساکت و خیره منتظر جواب من بودن. ای مکافات، ای مصیبت...

توی اون چند ثانیه کوفتی، و با فشار به تمام سلولهای خاکستری، توی ذهنم دنبال ترفندی میگشتم که کمترین دلخوری رو به بار بیاره. اما دریغ، هیچ راهی به فکرم نرسید و عاقبت صادقانه اسم دائی وسطیه رو گفتم و از خجالت دو تای دیگه پا گذاشتم به فرار. انگار که قرار نبود دوباره باهاشون روبرو بشم.

اما امروز... دلم میخواست که اونروز عقلم میرسید و زورم میچربید و مثل دوران دبیرستان که با مشت آجر خشتی خرد میکردم، مروارید دندوناشو میریختم تو صدف دومنش. آخه با همه بچگی، حس میکردم خباثتش رو. اینکه منو تو یه آمپاسی قرار داده و داره کیفش رو میکنه. مردک بیشعور حامبال...

.

.

حالا با اینکه بچه‌های این روزا خیلی در قید و بند ملاحظه نیستن و راستا حسینی حرف دلشون رو میزنن، بازم بنظرم اینجور سئوال کردنا خیلی جوونمردونه نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:40  توسط خان دایی |