شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ... مهربانی کی سرآمد ، شهریاران را چه شد؟

طبق معمول هر صبح، یه آقایی از منزلش میزنه بیرون که بره سر کار. بازم طبق معمول هر صبح، یه اسکناس کوچیک رو چهار تا میکنه و میندازه تو صندوق صدقات سر کوچه‌شون. هنوز عرض خیابون رو طی نکرده، یه ماشین میزنه بهش و پخش زمینش میکنه. تا مردم بیان دورش جمع بشن و ببینن که چی شده، طرف میبینه که یکی دیگه داره پول میندازه تو همون صندوق. نیم خیز میشه و با آه و ناله داد میزنه: ننداز، ننداز که کار نمیکنه.

حالا شده حکایت ما جماعت که وقتی میخوایم با ماشین خودمون بریم مسافرت، قبل از اینکه کمربند ایمنی رو ببندیم، اول یه مختصر پولی رو دور سر تمام سرنشینان خودرو اعم از خرد و کلان میچرخونیم و میذاریم گوشه داشبرد و بعد راه میوفتیم و انتظار داریم که تا خود مقصد حتی یه پنچری هم نداشته باشیم. حالا جالبه که اگه با اتوبوس یا هواپیما یا قطار یا کشتی یا هر وسیله دیگه مسافرت بریم، معمولآ به فکر صدقه نیستیم.

بحثم سر این نیست که صدقه هفتاد نوع بلا رو دفع میکنه یا نه. منظورم اینه که چرا باید واسه اندک پولی که بعنوان صدقه میدیم چشمداشت داشته باشیم. اصلا فرق صدقه با کمک به مستمند یا وجوه خیریه چیه؟ اگه ما تو خیابون دلمون بحال سائلی سوخت و کمک مختصری در حد خریدن چند تا نون کردیم، معمولآ انتظار پاداش نداریم. اما موقع صدقه دادن متوقع هستیم که سالم برسیم اونطرف خیابون. یعنی کمک کردن ما از منظر بیمه گزاریه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:1  توسط خان دایی | 

چند سال قبل که هنوز کارت و کارتخون رواج نیافته بود، یه آقایی رو تو یه فروشگاه دیدم که خرید کرده و داشت پولشو نقدی میپرداخت. یه دسته اسکناس رو گذاشته بود روی پیشخون و فقط با یه دست مثل فرفره اسکناسها رو میشمرد. من که روشهای مختلف اسکناس شمردن رو تو بانکها دیده بودم، از اینکه یه دستی و با سرعتی غیر قابل باور هم بشه اسکناس شمرد حسابی تعجب کرده بودم.

با اشاره به طریقه شمردن اسکناس، از آقاهه پرسیدم: شما بانکی هستی؟ در جوابم لبخندی غرور آمیز زد و با نگاه به دست چپش اشاره کرد و گفت: نه، من یه دست بیشتر ندارم. مسیر نگاهش رو تعقیب کردم و دیدم که یه آستین کتش تو خالیه. در جواب لبخندش، لبخندی حاکی از تحسین تحویلش دادم و گذشتم.

حسابی فکری شده بودم. بخودم گفتم ای خان دایی، تو که هر از گاهی موقع کار کردن، این دستت به اون دستت میگه گلاب بخور، دیدی طرف چطور با یه دست کار دو تا دست تو رو میکرد. شاید هم بهتر و سریعتر؟ سنی هم نداشت که بگیم طی سالیان این مهارت رو بدست آورده. قطعآ یه چیز قویتر پشت قضیه هست. حتمآ کارهای دیگه رو هم فراتر از روش معمول انجام میده. پس بیا و از این به بعد برای هر کاری از تمام توانت استفاده کن و فکرت رو بیشتر بکار بنداز. نذار چیزی آکبند بمونه. حیفه به خدا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:11  توسط خان دایی | 

 

بهار، فصل شکوفایی و تجلی زیبایی‌هاست. درختانی که هر سال شکوفه میدهند، در نهان نیز حلقه‌ای به  حلقه‌های تنه خود اضافه میکنند. هر سال که میگذرد تنومندتر، شکوفاتر، پُر بارتر و سایه‌شان گسترده تر میشود.

امیدوارم در بهار هر سال، زیباتر و شکوفاتر از قبل بدرخشید. دستانتان پُر بارتر، سایه‌تان بسیط و مستدام، تنتان تنومند و سلامت، و دلتان همچون شکوفه‌ها لطیف و معطر.

 

عیدتان مبارک و ایام سال نو بر شما عزیزان خوش باد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:15  توسط خان دایی | 

آی لجم میگرفت وقتی که بچه بودم و با خونواده تو یه جمعی بودیم، یه دفعه یکی ازم میپرسید: باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو؟ یا اینکه یه نُنُر دیگه و جای دیگه، جلوی هر سه تا دائیم ازم میپرسید که کدومشون رو بیشتر دوست دارم؟ و من یه حالی میشدم که نگو. نه رندانه میذاشتن که طفره برم و نه رودرواسی میذاشت که جواب صادقانه‌ای بدم. هر سه تا دائیم هم بجای اینکه کمک بحال من باشن، ساکت و خیره منتظر جواب من بودن. ای مکافات، ای مصیبت...

توی اون چند ثانیه کوفتی، و با فشار به تمام سلولهای خاکستری، توی ذهنم دنبال ترفندی میگشتم که کمترین دلخوری رو به بار بیاره. اما دریغ، هیچ راهی به فکرم نرسید و عاقبت صادقانه اسم دائی وسطیه رو گفتم و از خجالت دو تای دیگه پا گذاشتم به فرار. انگار که قرار نبود دوباره باهاشون روبرو بشم.

اما امروز... دلم میخواست که اونروز عقلم میرسید و زورم میچربید و مثل دوران دبیرستان که با مشت آجر خشتی خرد میکردم، مروارید دندوناشو میریختم تو صدف دومنش. آخه با همه بچگی، حس میکردم خباثتش رو. اینکه منو تو یه آمپاسی قرار داده و داره کیفش رو میکنه. مردک بیشعور حامبال...

.

.

حالا با اینکه بچه‌های این روزا خیلی در قید و بند ملاحظه نیستن و راستا حسینی حرف دلشون رو میزنن، بازم بنظرم اینجور سئوال کردنا خیلی جوونمردونه نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:40  توسط خان دایی | 

دیروز صبح و بعد از چند سال، همتی کردم تا دوباره سری به محله‌ای قدیمی بزنم. جایی که سابقآ خانه کوچک پدریمان آنجا بود و من سالهای کودکی و نوجوانی را در آن محل گذرانده بودم. محلی معروف و صاحبنام، در یکی از کوچه‌های اطراف حرم شاهچراغ که هنوز بافت قدیمش نمیگفتند. در جوار بازارچه‌ای کاملا سنتی و کاسبهایی آشناتر وصمیمی تر از هر فامیل.

آنروزها مثل دیروز نبود. شلوغی و رونق بازارچه صفایی دیگر داشت. بوی سبزیهای معطر مشهدی عباس سبزی فروش و شوخ طبعیهای او، دود و بوی خوش کبابی رحیم دماغ که صبحهای زود برای صبحانه آش سبزی میفروخت و به فصلش هم حلیم گندم، ویترینهای براق و فریبنده خرازی حاج رزاق، عطر پخت کلوچه و مسقطی در قنادی حاج رضا، طراوت خرمای شهد آلود و طعم خوش ارده و شیره‌ی حسین آقای بقال، رایحه دل انگیز نان سنگک حسین آقای نانوا، کش آمدن بستنی سنتی ناصر آقای بستنی بند که فالوده بینظیرش هم زیر دندان قرچ و قروچ میکرد، همه و همه کافی بودند تا بوی نامطبوع رویگری آخر بازارچه را قابل تحمل کند.

اما دیروز، از سر خیابان که وارد کوچه شدم، بتدریج و ناباورانه آسیب‌هایی را که به مرور بر سر آن محله آمده بود دیدم. دیوار خانه‌ها با ترکهایی وحشتناک به سمت کوچه شکم کرده و هر از گاهی از کنجی، بوی اوره مشام را میآزرد. در برخی زاویه‌های بظاهر پنهان، مردی پشت به کوچه، روی دو پا نشسته و کت مندرسی را روی سر انداخته و بکاری مشغول بود.

قیافه بچه‌هایی که از مدرسه برمیگشتند داد میزد که از پدر و مادری مهاجرند و گرچه در این کشور زاده شده‌اند، اما ایرانی نیستند. لهجه دکانداران محقری که از قدیم در طول کوچه اصلی خلاء مابین مغازه‌های بر خیابان و بازارچه را پر میکردند، مال اطراف شیراز بود.

به بازارچه که رسیدم درهای بسته و خاک گرفته اکثر مغازه‌ها خبر از تعطیلی دائمشان میداد. خلوتی بیموقع سئوال برانگیز بود. هیچکدام از کاسبهایی که دکانشان هنوز باز بود جلوی مغازه‌شان را آب پاشی نکرده بودند. چشمهای جستجو گرم بدنبال حداقل یک آشنا به این سو و آن سو میگشت. از آنهمه فقط دو نفر. سلام و علیکی و روبوسی و چه خوشحالیها. حال و احوالی مبسوط و نهایت یادی و حسرتی از دوران خوش قدیم...

دوربین موبایلم را بکار انداخته و شروع کردم به ثبت آثار باقیمانده از خاطراتی در حال تخریب. به خانه‌ای رفتم که چند دهه قبل، صاحبش نیکمردی نکونام از فامیلمان بود و پس از آن از آنِ وراث. خانه‌ای قدیمی با حوض سنگی بزرگ و عمیق در وسط حیاطی مفروش به آجر. دور تا دور همکف حیاط، زیر زمینهایی خنک و فراخ و بهم پیوسته، محلی برای شیطنتهای کودکیمان وقتی که مهمان آن خانه بودیم. شش راه پله عریض سنگی با خیزهای بلند، برای رفتن به اتاقهای متعددی که بالای سر زیر زمینها قرار داشتند. ضلع جنوبی حیاط هم بجای زیر زمین، حمامی داشت گود با تون و بینه، و آنطرف هم مستراحی با سقفی کوتاه اما به مساحتی حدود ده دوازده متر و با تخته سنگی تراشیده و مشبک که در دیوار سمت حیاط کار گذاشته شده بود، بعنوان نورگیر و هواکش. و بالای اینها ایوانی بزرگ با ستونهایی چوبی که نگهدارنده بام کاه گلی بودند.

آن خانه که "خونه بزرگه" اش میگفتیم چیزی بود در مایه‌های خانه زینت الملک که بعد از فروش توسط وراث، در اختیار نهادی قرار گرفت و با اینکه هنوز از آنجا استفاده کاربردی میکنند، اما رهایش کرده‌اند به حال خودش تا بتدریج ویرانه شود. عکس زیر مربوط به شاه نشین همان خانه است.

بعد سری زدم به کاروانسرای نزدیک خانه مان که زمانی برو و بیایی داشت و ایلیاتی‌های قشقائی که یا برای دوا و درمان به شیراز میآمدند، یا برای زیارت و خرید مایحتاج، در اتاقهای متعدد آن ساکن میشدند. پسر مشد اصغر کاروانسرا دار هنوز آنجا بود. با همان تیپ و قیافه اما پیرتر. کفترهایش هم هنوز بودند. یا بهتر بگویم نواده‌های کفترهایی که سالها قبل دیده بودم. حالا این کاروانسرا به برکت مهاجرت دائمی ایلیاتی‌ها به شهر، حسابی از رونق افتاده و متروکه شده. فقط پاتوقی است برای کفتر پرانی...

و بعد در کنار کاروانسرا، دکانی محقر بود با دری تخته الواری، که چهل سال قبل کل محمد در زمستانها شلغم پخته یا باقلا گرمک میفروخت و تابستانها هم میوه‌های بومی و ارزان قیمت. نمیدانم چون کچل بود به او کل محمد میگفتند، یا واقعآ کربلایی بود. وقتی هم که حدود ده پانزده سال قبل مُرد، در تخته‌ای دکانش تخته شد. دیروز که آنجا بودم و عکس میگرفتم متوجه نشدم، اما وقتی که عکسها را در خانه بازبینی میکردم، در کمال حیرت بقایای آگهی ترحیمش را دیدم که بعد از سالها، به قوت سریشمی که به ستون آجری کنار دکانش چسبانیده، هنوز باقیست.

به طرف خانه پدری رفتم که آنزمان و در آن محل نوساز محسوب میشد. هنوز سرپا بود و تصادفآ مالک فعلی در درگاهی آن رو به کوچه ایستاده بود. مرا شناخت و سلام و علیک گرمی کرد. احوال پدر را پرسید و برای مادر خدابیامرزی گفت. به داخل خانه دعوتم کرد. گرچه مشتاق بودم که آن حیاط کوچک و آن درخت نارنج را دوباره ببینم، اما با احترام قبول دعوتش را به بعد موکول کرده و خداحافظی کردم.

پس از سه چهار ساعت کوچه پس کوچه‌ها را گشتن و کاویدن، سر انجام به بهانه کمر درد، دل از عین خاطراتم کنده و به خیابان آمدم. بعد از کمی اینور و آنور رفتن، قصد کردم که یکضرب به خانه برگردم. حوصله کورس به کورس رفتن و پیاده و سوار شدن را هم نداشتم. علیرغم مسیر طولانی و کج و معوج، مقصد نهایی را که به اولین تاکسی گفتم ایستاد و سوارش شدم. ماشین نو و جا دار و راحتی بود. طوریکه در طول مسیر یکساعته نیمروز بین این خانه تا آن خانه، وقت کافی داشتم که دیده‌های امروز را با تصاویر قدیمی ذهنم منطبق کنم. اما هر چه کردم آنطور که باید نشد. گلویم را با جرعه‌ای از آب معدنی تر کردم و به پیاده رو و دکانها و آدمهایی که شتابان به پشت سرم می‌گریختند خیره شدم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:45  توسط خان دایی | 

دیروز صبح بعد از صبحونه رفتم تو تراس تا سیگاری بگرونم. صبحونه جاتون خالی شش کله خرما بود و یه لیوان شیر، و ربع ساعت بعدش هم یه لیوان چایی. یکی از همسایه‌ها گوشت آبگوشتی بار گذاشته بود و طوری بوی گوشت توی فضای تراس پیچیده بود که من شکم سیر رو هم به هوس مینداخت.

هنوز به نصفه سیگار نرسیده بودم که یه گربه از تو حیاط نگاهی بهم انداخت و یه بند شروع کرد به میو میویی جانسوز. بیچاره فکر میکرد صاحب آبگوشت منم. البت بسته زبون از زور گشنگی حق داشت اشتباه کنه، چون چند روزه که آسمون اینجا یه خط در میون بارونیه.

ناله التماسی گربه جوری بود که نمیتونستم بی تفاوت باشم. اما نه سیگارم به آخر رسیده بود و نه میدونستم که چیز دندونگیری تو آشخونه و یچقال داریم یا نه. چند تا پک پیاپی به سیگار کوفتی زدم و خاموشش کردم و رفتم تو آشخونه. چون هنوز گاه پختن ناهار نشده بود، نه گوشتی رو بار داشتیم و نه چیز چرب و چیلی دیگه‌ای. توی یچقالو نگاه کردم و با بررسی رویداد هفته گذشته، چشمم به کوکو سیب زمینی افتاد. یه دونه‌اش رو برداشتم و برگشتم تو تراس. گربه هنوز داشت به جای خالی من میو میو میکرد.

به اندازه یه فندق از گوشه کوکو رو کندم و انداختم پایین. گربه عین یه بازیکن حرفه‌ای بیسبال، با تمام هیکلش مسیر پرتاب رو توی هوا تعقیب کرد تا اینکه کوکو به زمین رسید. با اشتیاق پنجه انداخت و شروع کرد به خوردن. دو ثانیه بعد دوباره سرش به هوا بود و منتظر تکه بعدی که براش انداختم. اینبار خوردنش کمی بیشتر طول کشید و در آخر هم شروع کرد داخل و دور دهنش رو لیسیدن. لیسیدن که نه، در واقع عین حرکاتی که ما آدمها بعد از خوردن یه خرمالوی گس با لب و زبونمون انجام میدیم تا از حالت گسی نجات پیدا کنیم.

بارون دوباره شروع کرد به نم زدن. اینبار نصفه باقیمونده کوکو رو یکجا براش انداختم که زود برم داخل. اما با کمال تعجب دیدم که اصلا سراغش نرفت و در عوض یه کم چپ چپ نگاهم کرد و بعد هم پشتش رو راه کرد و رفت. عجبا...

وقتی اومدم داخل، نگاهی مثل آخرین نگاه گربه به عهد و عیال انداختم و گفتم: زن!!! خدا بهمون رحم کنه. این کوکو سیب زمینی چیه که میدی ما میخوریم؟ گربه هم نخوردش؟!... اونم گفت: میخواستی با این تخم مرغای هورمونی و روغن پالم و سیب زمینی شیمیایی چی گیرت بیاد؟؟؟

........................................

پ.ن. هر از گاهی آخر پستهام عکسهایی رو میذارم واسه تماشا که ممکنه ربطی هم به موضوع نداشته باشن. چون عکاسی رو دوست دارم، چیزهایی که ممکنه واسه خیلیها اهمیتی نداشته باشه برا من سوژه هستن. لطفا تحمل کنین...

عناوین به ترتیب: نور پردازی در ساختمانی نیمه کاره، بخشی از دستاویزهای من، زنبوری پی یک قطره شیره حلال، پاهای من، باغ شاپوری شیراز.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:18  توسط خان دایی | 

به توپچی گفتن چرا توپ در نمیکنی؟ گفت به هزار و یک دلیل. گفتن یکیش رو بگو. گفت باروت ندارم. گفتن خب، بقیه پیشکش مرامت.

حالا یکی از دلایل غیبت صغرام این بود که حسابی درگیر یه سرگرمی شده بودم واسه شاپسر، که هم یه مفری بشه برای پر کردن اوغات فراغت بعد از دانشگاه، و هم کسب یه درآمد مستقل فراتر از پول تو جیبی.

حکایتش اینجوری بود که یک سال و نیم قبل، خانم یکی از اقوام چند صباحی رفته بود کلاس چرم دوزی. واسه خودش کیف چرمی درست میکرد و اگه کسی هم سفارشی میداد براش افتخاری میدوخت. ذوق و سلیقه و کیفیت کارش هم نسبت به اوایل کار یه هنرجو خوب بود و برای کارهاش هم از چرم مرغوب استفاده میکرد.

تا اینکه زد و شوخی شوخی نشستیم و گفتیم که دوختن از شما، فروختن از ما. سودش رو هم فیفتی فیفتی تقسیم میکنیم. و البت که این میون فیفتی ما سهم شاپسر بود و بس. بعد که قضیه جدی شد، یه کم کج نشستیم و قرار مدار درست و حسابی گذاشتیم و میزان سرمایه گذاری رو مشخص کردیم و چارت سازمانی! تنظیم کردیم و...

بعدش هم رفتیم و دکانکی رو برای عرضه محصولات! انتخاب کرده و قرارداد اجاره‌ای تنظیم کردیم و چکهای اجاره و ضمانت هم رد و بدل شد. خلاصه هیچی دیگه، رسما شدیم حبیب الله... خانم اقوامم شد تولید کننده و همسرش مامور خرید چرم و یراق. شاپسر هم شد فروشنده و من هم شاگرد مغازه.

برای من مفری بود واسه یه استراحت ناب همراه با چای و قهوه و شیرینی و تخمه و آجیل، و ایضآ تماشای آدمها و رفتارشون. من که تا اون موقع نمیدونستم چرم رو با خ مینویسن یا با چ! شروع کردم به مطالعه و تحقیق. از انواع چرم و روشهای دباغی گرفته تا شناخت تکنیکهای دوخت و درک تناسب انواع چرم برای تولیدهای مختلف. و صد البته آشنایی نسبی با برندهای داخلی و خارجی و نیاز فصلی مشتریان. واسه تعیین قیمت تمام شده فرمول دقیقی تنظیم کردم و الفبای کاسبی رو یاد شاپسر دادم. قوانین تجارت رو خوندم و آیین نامه اتاق اصناف یا همان مجمع امور صنفی رو.

در این بین هم فرصتی فراهم شد واسه شناخت هر چه بیشتر آدمهای دور و برم که بعنوان مشتری یا بعضآ مشتریق میومدن سراغمون. وقتی کمک شاپسر فروشندگی میکردم، با طرز فکر و سلیقه و منطقهایی متفاوت و بیش از آنچه که قبلا دیده بودم آشنا شدم. البت نه اینکه تا بحال ندیده باشم، چون در طی هشتاد سال عمر پر برکت! و دهه‌ها تجربه شغلی، با وجود روابط خاصی که داشتم، با آدمها و صنوف گوناگونی دمخور بودم. اما این چیز دیگه‌ای بود...

القصه... زد و بعد از چند ماه دست خودم هم آلوده به چرم شد. البت نه آموزشی دیدم و نه استادی داشتم. فقط با دونستن الفبای هندسه و تلفیق ذوق و سلیقه و قدرت تجسم بالا، شروع کردم به دوختن کیف. از کیف پولی زنانه و مردانه بگیر تا کیفهای ساعدی و سردوشی ایضآ زنانه و مردانه. دسر قضیه هم انواع جا کلیدی بود و جای کارت عابر بانک و...

آقا طوری شد که بعد از دو ماه مشتریهای خاص خودم رو داشتم. ابداع مدل و تغییر طراحی در مدلهایی که دیده بودم، استفاده از چرم مرغوب و دلربا، ظرافت در برشکاری و دوخت، انتخاب یراق متناسب و جذاب، همه و همه باعث شدن که این کار از یه سرگرمی تبدیل بشه به یه کار هنری. وقتی مشغول کار میشدم، نه فکر اقساط وام بانکی بودم نه گشنگی میفهمیدم. غرق اندازه گیری و حفظ تناسب و برش و دوخت که میشدم، تنها چیزی که ارضائم میکرد بوی خوش چرم بود و طبع لطیفش. و آخر کار هم چیزی که از آب در میومد خستگی از تنم در میکرد. تازشم وقتی میخواستم به یه نفر کادویی بدم، با ترکیب کمی چرم و سلیقه یه چیز خاص براش میدوختم که تقریبا تک باشه و نظرش رو بگیره.

اما در کنار همه این قضایا، فهمیدم که کار چرم واقعآ یه کار مردونه است و این خانومها بیخود دارن تلاش میکنن واسه یاد گرفتن و ادامه دادن. لامصب واسه بُرشکاری و پرچ و سمبه زدن گاو نر میخواد حسابی. آنچنانکه مفاصل انگشتها یکی یکی افتادن به سر و صدا. پشت گردن با سوزش گاه و بیگاه ندای آرتروز رو داد و پوست دست هم شروع کرد به پینه بستن. سرِ بند انگشتهای اشاره هم سوخت و چاک چاک شد از کشیدنِ محکم نخ. صبحها که از خواب بیدار میشدم اول یکساعتی دست چپم رو فیزیوی خونگی میکردم تا موتورش گرم بشه و بتونم انگشتهای بیحس رو حرکت بدم. بعد هم که راه میوفتادن، مفاصل مثل چرتکه انداختن پدر بزرگ خدا بیامرزمون صدا میکردن.

بهتر دیدم که علیرغم میلم این کار رو یواش یواش ببوسم و بذارم کنار. همین که فهمیدم میتونم از پس این کار بر بیام و یه فن و هنری هم به داشته‌هام اضافه شد برام کافی بود. این قضیه از اول تا آخر شانزده ماه طول کشید. الآن البت شاپسر سرش به چیز دیگه‌ای گرمه. اما فرصت و تنوع و تجربه خوبی شد هم واسه خودم، هم واسه خودش.

در آخرت هم عکس چند نمونه از کارام رو میذارم که...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:41  توسط خان دایی | 

وقتی که خواستند نام رنگها را در اوان کودکی یادمان دهند، غیر از رنگهایی مانند سبز و قرمز و زرد و... گفتند که "باید" به این رنگ بگوییم قهوه‌ای، به آن یکی نارنجی، و آنهم لیمویی و الی آخر.

یک پدر بیامرزی هم نبود که بگوید قهوه دانه‌ای گیاهی است که از آن نوشیدنی گرم و مطبوعی درست میکنند و رنگ قهوه‌ای نیز منتسب به آن است. یا اینکه نارنج میوه‌ای از گونه مرکبات است که در شمال و جنوب کشور یافت میشود و از بهارش مربایی درست میکنند با طبعی فوق العاده گرم. که رنگ پوستش هم همانی است که باید بگوییم نارنجی.

نهایت، زحمتش به گردن خودم افتاد که به مرور کشف کنم چرا رنگها را اینگونه نامگذاری کرده‌اند. وقتی مادر خدابیامرزمان ملافه های سفید را در محلولی از نیل می‌خیساند، بعد از آبکشی و خشک کردن، ملافه‌ها رنگ آبی ملایم و لطیفی بخود میگرفتند و تازه آنوقت بود که فهمیدم آبی نیلی یعنی چه...

وقتی که مستقلآ توان شکستن پسته را پیدا کردم، برای زدودن پوسته نازک دوم، با قرار دادن مغز آن بین انگشتان و ساییدنش، به رنگ سبز ملیحی رسیدم که همان سبز پسته‌ای بود.

هنگامی که در اوان جوانی و برای اولین بار به کافه تریا رفتم، با دیدن دانه‌ای بنام قهوه و طریقه آسیاب کردن و عمل آوردنش فهمیدم که نام رنگ قهوه‌ای از کجا نشأت میگیرد. راستی بنظر شما در عهد قجر رنگی بنام شکلاتی مورد استفاده قرار میگرفت؟

اکتشافات همینطور ادامه یافت تا اینکه به این نتیجه رسیدم که برای رنگ پوست پرتقال هم از کلمه نارنجی استفاده میشود. خیلی بندرت دیدم که رنگی را پرتقالی بنامند. زرد را هم گاهی با پسوند لیمویی و لیمویی را هم گاهی با پیشوند سبز بکار میبرند. خدا را شکر که رنگ اُخرایی را هنوز نشنیده بودم وگرنه باید یه سفر میرفتم فرانسه برای دیدن گِل اخرا.

خلاصه این رنگارنگ ادامه یافت تا رسید به سبز فسفری، قرمز یواش، جیغ بنفش و یشمی خال خال پشمی. راستی یادم رفت بگویم که سنگ یشم را هم در همان سالهای نوجوانی در یک جواهر فروشی دیدم و وقتی نامش را پرسیدم گفتند که این یشم است.

بدرستی نمیدانم که الآن وضعیت آموزش به کودکان چگونه است. آیا اولیاء و مربیان این زحمت را به خودشان میدهند که با نشان دادن مثلآ یک نارنج به دلبندانشان بگویند: ببین عزیزم، اسم این میوه نارنجه و اگه هر چیزی دیدی که رنگش مثل رنگ پوست این میوه باشه، به اون رنگ میگن نارنجی!!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:2  توسط خان دایی | 

چند روز قبل که میخواستم از خونه برم بیرون، عهد و عیال کارت عابر بانکش رو داد تا براش مانده بگیرم. من هم برای اینکه شماره رمز رو فراموش نکنم، رقمش رو پشت جلد کارت برعکس نوشتم و دو سه رقم مجازی هم جلو و عقب و وسطش اضافه کردم تا اگه یه وقت خدای نکرده کارت به دست اغیار افتاد این ارقام کارساز نباشه.

دیروز خودش رفته بود بیرون. وقتی برگشت گفت که دستگاه خود پرداز کارتش رو خورده. میگفت وقتی رمزی رو که من پشت جلد نوشته بودم وارد میکرده، دستگاه پیغام میداده که رمز نامعتبر است. بعد از سه بار هم کارت رو خورده!!!

من، دیگه حرفی واسه گفتن ندارم...

.......................................................

پ ن : مدتی سعادت حضور نداشتم به دلایلی. اما بگاه بگاه* و چراغ خاموش سر میزدم به محضر دوستان. لطف شما و احوالپرسیتان هم که جای خود. در مدت غیبت صغری هم، هی نوشتم، هی خط زدم یا پاره کردم. باز هم به دلایلی... اگر انشاالله نوشتنم مستمر شد، تصمیم دارم که مطالبم بیشتر مایه طنز داشته باشد.

* غضنفر به دکتر میگه: آقای دکتر! من بگاه بگاه دلم درد میگیره. دکتر میگه: چرا نمیگی گاه گاه. غضنفر: آقای دکتر فرمایش میفرمایین ها.. گاه گاه که میشه خنده!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 12:10  توسط خان دایی | 

اولین بار که سوار پله برقی شدم سال ۴۷ بود. ساکن تهران بودیم و هنوز خیابان لاله زار با فروشگاههای رنگارنگ و تئاترهای معروف خود، حرف اول را میزد. در خیابان فردوسی فروشگاهی بود بنام "فروشگاه سانترال" یا همان فروشگاه مرکزی خودمان. یک پله برقی هم داشت که طولش به ۶ متر هم نمیرسید و طبقه اول را به طبقه دوم متصل میکرد. اگر هم خوب بخاطرم مانده باشد، پله یکطرفه بود و فقط برای بالا رفتن بکار میرفت. برای پایین آمدن میبایست از پله معمولی استفاده میکردیم. نگهبانی هم داشت که سخت مراقب دستگاه بود و همو نگذاشت مادر خدابیامرزمان از آن پله‌ها استفاده کند. فقط به دلیل اینکه چادری بود و احتمال گیر کردن چادر و خراب شدن دستگاه و سقوط سرنشین! وجود داشت.

.

از آن زمان سالها گذشته و وسایل دیگری از جمله آسانسور و رمپهای متنوع به بالابرها و پایین آورها در اکثر مکانهای عمومی و خصوصی اضافه شده و دیگر گمان نمیکردم که این چیزها برای کسی تازگی داشته باشد. اما انگار اصل حکایت سوای تصور من است...

.

چند روزی است که سببی ساز شده تا چهار پایه‌ام را بگذارم در دکان رفیقی که روبروی پله برقیِ یک مجتمع تجاری است و بست بنشینم و ناخواسته شاهد بالا رفتنها و پایین آمدنهای جماعت تماشاچی و یا گاهآ خریدارِ آن بازار باشم. جماعتی که عادت کرده به اینکه پله آب انبار و زیر زمین و راه بامش، مثل سنگ سفت باشد و قرص و محکم. و حالا این خو کرده‌ها، یکهو با پله‌هایی مواجه میشوند که بیصدا از دل زمین بیرون آمده و عشوه کنان مثل مارهای خوش خط و خال به بالا و پایین میخزند.

به جرأت میگویم که از هر صد نفر فقط ۱۵ نفرشان میتوانند پا را راحت روی پله اول گذاشته و بعد تا آخر مسیر را بدون هیچ خنده و کلام و خیز برداشتنی طی کنند. مابقی که اکثریت را تشکیل میدهند، معمولآ در جمعهای حداقل شش یا هفت نفره به پای پله میرسند. اول نگاهی به سر تا پای این غول آهنی میاندازند و بعد آنکه دانشمندشان است راه و چاه را به بقیه یاد میدهد. برای تست کردن هم اول خودش یکی دو پله را بالا میرود تا اطمینان خاطر جمع را جلب کند و دوباره سریع و معکوس پایین میآید تا کمک به حال بقیه باشد.

خنده‌های زنان میانسال، قیافه‌های جدی و مصمم دخترهای جوانی که میخواهند به هر قیمتی شده خودشان را با تکنولوژی و مد روز! آشنا و سازگار کنند، ته چهره نگران پیرمردان، هول شدن و عقب نشینی پیر زنان، شیطنت بچه‌ها در خلاف جهت رفتنها، نگاههای جستجوگر مردان به دور و بَر از اینکه مبادا یکی جمع آنها و حرکاتشان را بپاید و... آخرش بازیچه شدن دکمه توقف اضطراری، که کودکانشان هر از گاهی بی ملاحظه میفشارندش، صحنه‌هایی است که در این چند روزه نظاره گر بوده‌ام.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:36  توسط خان دایی |