تبليغاتX
شهر یاران
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ... مهربانی کی سرآمد؟ شهریاران را چه شد؟

یادش بخیر... مادر خدا بیامرزمان تعریف میکرد که وقتی مرا به سینه گرفته و شیر میداد، همیشه با سر انگشتانش موهایم را از روی پیشانی به یک طرف میزد. برای همین است که هنوز هم بعد از هشتاد سال! موهایم یکوری است.

دو سال تمام و پر برکت را از شیر حلال مادر خوردیم، اما هنگامش که رسید به ترفندی ما را از شیر گرفتند. چطور و چگونه‌اش بماند برای بعد، که خودش حکایتی است. ولی فعلآ تا اینجایش شد یکبار.

تا زد و در عنفوان جوانی یک سفر رفتیم آفریقا...!!! چند صباحی در صحرای بیکران عشق و عاشقی مبهوت چشمان سیاه آهو وشی بودیم (نه راستی، سیاه نبود... سبز زمردی بود) که در گرما گرم رخوتی پاک و عشقولانه، والدین گرامیمان بقول خودشان ما را از دهان شیر کشیدند بیرون! تا اینجایش شد دو بار.

اما این بار سوم... طبق توصیه آقایان اطباء، دوباره شیر خوردن مستمر را شروع کرده بودیم که پوکی استخوان نگیریم. و تازه داشتیم به طعم آبکی این شیرهای مسخره پاکتی و یا بوی مصنوعی گاو در شیرهای گرانتر عادت میکردیم که سه باره از شیر گرفتندمان.

نمیدانیم چطور شده و کی با کی دعوایش است، اما هر چه هست یکهفته‌ای است که آتشش دامن ما خلق الله را گرفته و همان شیر پاکتی آبکی هم گیرمان نمیاید. دوست نداریم مثل مادر بزرگ خدا رحمت کرده‌مان صبح سحر زمستانی توی حیاط، موقع وضو گرفتن برای نماز صبح، پایمان لیز بخورد و فزرتی لگنمان بشکند و بعد از چند روز هم ریق رحمت را سر بکشیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:54  توسط خان دایی | 

ضرب المثل معروفی است که میگوید: خیلی خوشگل بود، آبله هم درآورد!

مشغله‌مان کم بود، مدیریت مجموعه مسکونی‌مان را هم عهده دار شدیم. البته این مسئولیت دوره‌ای است و خواه ناخواه گردنگیر میشود و ما هم مردش هستیم. تا بحال هم چندین دوره در مجموعه‌های مختلف آزموده‌ایم، اما این روزها سر و کله زدن با جماعتی که روز بروز آستانه تحملشان پایینتر میآید و تفکرات فردی جایگزین قانونمندی و اطاعت از تفکرات جمعی میشود سخت است.

خلاصه ببخشید که مدتهاست قصور خدمت دارم...

---------------------------------

امروز که بعد از مدتی دوری وارد مدیریت وبلاگ شدم، شمارشگر نظرات تأیید نشده عدد ۳ را نشان میداد. اما وقتی داخل شدم هیچ نظری نبود. دوباره و چندباره امتحان کردم و باز هم هیچ چیز نبود. اما وقتی از طریق آخرین نظرات خوانندگان امتحانش کردم دیدمشان. نمیدانم برای شما هم پیش آمده یا نه...

--------------------------------

یکی از نظرات مال میرزا دایی عزیز بود که کامنت پست نهم فروردین مرا در یکم اردیبهشت عنایت فرمودند. امیدوارم که همیشه مشغله‌شان به خیر و پر برکت باشد. همین هم از سر ما زیاد است.

--------------------------------

دو کامنت بعدی را عزیز دیگری (نام نمیبرم چون خصوصی ارسال کرده بودند) محبت فرموده و به انتخاب و سلیقه خودشان برای وبلاگم کد آهنگ عنایت کردند. وقتی امتحانش کردم بینهایت ذوق زده و مشعوف شدم. اما با توجه به دستور العمل آقای شیرازی مدیریت محترم بلاگفا و اینکه شاید شبی، نصفه شبی یکی از دوستان وبلاگم را باز کند و دست بر قضا بلندگویش هم روشن باشد و بیهوا صدای موسیقی جماعت خفته را از خواب بپراند، با کمی سواد و تجربه که از کامپیوتر و برنامه نویسی داشتم جسارتآ تغییر کوچکی را اعمال کردم تا روشن و خاموش کردن پلیر توسط بازدید کننده اختیاری باشد.

دوست عزیز، از اینکه قابل دانسته و برایم فکر و ذوق و وقت گذاشتید بسیار ممنونم. فوق العاده بود...

-------------------------------

دیگر ملالی نیست جز دوری شما. روزگار است و میتینگ‌ها و سر کار گذاشتنهایش. هر طور هست چنان میگذرانیم که خدای ناکرده حقی را ناحق نکنیم و دلی را نیازاریم. یک تیر آهن نمره ۱۸ هم جوش داده‌ایم به ستون فقیر فقراتمان، تا کمرمان زیر بار گرانی خم نشود. خدا را شکر...

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:34  توسط خان دایی | 

راننده تاکسی میگفت: ایکاش وسط این سکه‌های فینگیلی بیست و پنج تومنی دو تا سوراخ هم میگذاشتند.

من : چرا ؟؟؟

او : که بجای دکمه پیرهن ازشون استفاده کنیم! هم کلاس داره و هم فَشنه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 16:11  توسط خان دایی | 

یکی از آن روزها، وقتی بعد از صرف ناهار (جای شما خالی یه آبگوشت مفصل تُرکی با نون سنگک) کنار شومینه روی مبل لم داده و مشغول بودیم به صحبت و چایی و سیگار، یکی از حاضرین پرسید: بنظر شما گوشت رو بشوریم یا نه؟

چون نگاهش به من بود، من زودتر از بقیه جوابش رو دادم و عطف به صحبتهای قبلی و اینکه قرار شده بود عصر یه سر بریم دماوند و گوشت برای کباب فردا بخریم، شروع کردم که: بهرحال شستن گوشت لازمه. اما نه به اندازه‌ای که نصف بیشتر خاصیتش رو بریزیم تو سینک ظرفشویی. این عهد و عیال ما گوشت گوسفند رو طوری میشوره که بعد از شستن، رنگش اینقدر سفید میشه که با فیله مرغ اشتباه میگیرم.

به اینجا که رسیدم دیدم که هم ایشون و هم بقیه حاضرین، با توجهی خاص و خیره بهم نگاه میکنن و دهنشون باز مونده از افاضات فدوی. فلذا جو گیر شدم و با اشتیاق بیشتری ادامه دادم:

البت بسته به نوع غذا فرق میکنه. مثلآ واسه کباب لاری باید گوشت رو بعد از کنجه (چنجه) کردن بسرعت شست و بلافاصله خشک کرد تا حسابی آبش گرفته بشه. حتی اگه لازم بود تکه‌های گوشت رو روی یه پارچه تمیز پهن کرد و یه پنکه هم گذاشت پشتش که زودتر خشک بشه و به مرحله کباب کردن برسه. این فوت کوزه گری کباب لاری رو معروف و خوشمزه میکنه.

صحبتم که تمام شد، سکوت و نیشخند حاضرین طبیعی نمی‌نمود. بنظر نمیرسید که مسحور افاضات فدوی باشند. چند لحظه که گذشت، همون نفر اول گفت: چی میگی شما؟... بنده مدتیه که شبها گوش سمت راستم از داخل میخاره. واسه همین ازتون پرسیدم که بنظر شما "گوش" رو بشوریم یا نه؟

آقا ما رو میگی؟ ضمن حسرت خوردن از هدر رفتن افاضات قبلی، گفتم: البت بستگی به نظر پزشک داره. در خیلی از موارد جواب داده. مثلآ الآن خود بنده هم باید برم پیش دکتر و ببینم که لازمه گوشتمو... ببخشید، گوشمو بشورم یا نه؟

و بعدش با بقیه جمع زدیم زیر خنده و قهقهه...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 9:5  توسط خان دایی | 

سلام. عید نوروز و فرارسیدن سال نو بر همه شما دوستان و عزیزان مبارک. آرزو میکنم که در این سال و سالهای بعد از این، همیشه کامروا باشید. تنتان سالم باشد و دلتان خوش...

جایتان خالی، چند روزی خاطره انگیز در سفر بودم. مهمان در ویلایی بالاتر از رودهن. دور از نت و اخبار و دنیا و مافیها، و محصور در میان کوههایی پر برف. بیخبری آنچنان بود که بعد از برگشتن و کنترل حساب بانکی، اختلاف حسابی را دیدم. بعد از پیگیری و پرس و جو فهمیدم که به ازاء هر نفر بیست و هشتهزار تومان به حساب ریخته‌اند.

در آن چند روز، سعادت دیدار و مصاحبت با اقوام نزدیکی نصیبم شد که هر از یکی دو سال یکبار همدیگر را می‌بینیم. بیشترین اوقات را به خرید روزانه و پخت و پز و گپ و گفت گذراندیم. گشت و گذار در اطراف محل اقامت و تنفس از هوایی پاک که شُشمان را از آنهمه اکسیژن به تعجب وامیداشت، اصالت طبیعت فراموش شده‌ای را بیادمان انداخت.

آن چند روز به چشم بهم زدنی بسر آمد و موقع برگشت رسید. وقتی در آرژانتین سوار اتوبوس شدم، امکانات اتوبوسهای جدید! برای من که سالها بود سوار نشده بودم جالب بود. جایتان خالی بعد از خوردن شام صندلی را به راحت ترین حالت ممکن درآورده و با استفاده از هندزفری، دو سه ساعتی از پانل مولتی مدیای نصب شده در پشت صندلی جلویی، موسیقی روحنوازی گوش کردم.

شب به سر آمد و بعد از آن چند روز دوری، وقتی به شیراز رسیدم هوا بنظرم ابری و مه آلود آمد. اما راننده تاکسی از اشتباه بدرم آورد و گفت که این گرد و غبار است. تازه امروز هم بهترین وضعیت هوا در مقایسه با چند روز گذشته است.

درد دست چپم، وقتی از کنار دروازه قرآن وارد شهر شدیم خود بخود دوباره شروع شده بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 16:14  توسط خان دایی |