شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ... مهربانی کی سرآمد ، شهریاران را چه شد؟

دیوانه را گفتند که اگر چراغ قوه‌ای را رو به بالا روشن کنیم، میتوانی از نور آن بالا بروی؟ خندید و گفت: فکر کردید خیلی دیوانه‌ام؟ میخواهید وسط راه چراغ را خاموش کنید تا بر زمین بیفتم.

.

.

تا بحال چند بار از ستون نور کسانی بالا رفته‌ام که وسط راه چراغ را خاموش کرده‌اند. نه به خباثت، که به خودخواهی. شاید هم مصلحت اندیشی یکسویه...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ساعت 8:55  توسط خان دایی | 

چند روز قبل رفتم تا روغن ماشینو عوض کنم. یه تعویض روغنی تو خیابونمون هست که چند ساله مشتریش هستم. دم غروبی هوا تاریک بود و مغازه دو دهنه هم خلوت. وقتی وارد شدم هیچکدوم از سه نفر سرویسکار جوون داخل مغازه متوجه ورودم نشدن. آخه همشون داخل اتاقک شیشه‌ای گرم و نرمشون نشسته و با موبایلشون ور میرفتن.

یه بوق کوچیک زدم تا بفهمن که مشتری اومده. یکیشون که تازه چند ماهیه به اون مغازه اومده، بلند شد و سلانه سلانه اومد طرفم. یه طرف کله‌اش رو با ماشین نمره 20 زده و طرف دیگه زلفاش آویزون بود. فکر کنم بهش میگن مدل ریحانا!!! همون مدلی که سالها قبل بهش میگفتیم رپ غمگین... سبیلای دمب موشی رو هم به سبک پوآرو رو به بالا تاب داده بود. اصلا تیپش با بیلر سودی که پوشیده بود و کارش جور در نمیومد.

در جواب سئوالش که پرسید چکار دارم، گفتم که بیزحمت روغن و فیلترها رو عوض کنید. مشغول کار شد و تقریبا آخراش بود که پرسیدم میشه مهره دنده عقب رو هم عوض کنید؟ که جواب مثبت داد. توضیحا اینکه مهره دنده عقب یه سوئیچ مخصوصه که وقتی دنده عقب میگیرید چراغهای خاصی در پشت ماشین روشن میشه.

قطعه مذکور رو به جوانک سرویسکار که توی چاله سرویس بود دادم و خودم از بالا مشغول تماشا شدم. دیدم که طرف هی به اینور و اونور موتور و گیربکس نگاه میکنه و دست میکشه. بعد از مدتی هم اومد بالا و یه چراغ قوه برداشت و دو مرتبه رفت پایین. شستم خبردار شد که طرف نمیدونه جای قطعه کجاست. یه دفعه پرسید مدل ماشینتون چیه؟ فیش اتصالش با اینی که هست فرق داره.

معطلش نکردم و رفتم داخل چاله. دیدم که فیش مهره آب رو در آورده و داره با فیش قطعه توی دستش مقایسه میکنه. بازم توضیحا اینکه مهره آب روی بدنه سیلندر بسته میشه و کارش نشون دادن حرارت آب توی موتوره.

گفتمش: هی عمو! این مهره آبه. اگه بازش کنی آب داغ میریزه رو سر و هیکلت. مگه نمیبینی به بدنه سیلندر بسته شده. تازشم مهره دنده عقب جاش رو گیربکسه نه اینجا. چرا همون اول نمیگی که بلد نیستم؟ منم که اصراری ندارم حتما تو اینکار رو انجام بدی.

قطعه رو از دستش گرفتم و اومدم بالا و رفتم توی اتاقک گرم و نرم و به دو تا جوون دیگه که قدیمی تر بودن ماجرا رو گفته و پرسیدم: اگه بجای من که دستی به آچار دارم، یه پیر مرد یا یه دختر جوون بی اطلاع بود که اوضاع حسابی میریخت بهم. چرا همکارتون کاری رو که بلد نیست میخواد انجام بده؟

طرف همونجوری که هنوز با موبایلش ور میرفت بدون اینکه نگاهم بکنه گفت: والا این کارها کار ما نیست. منم در جوابش گفتم: پس چه اصراری دارین به انجام کاری که تخصصش رو ندارین؟ و بعد چون نخواستم خیلی بحث کنم، حساب رو پرداختم و رفتم طرف ماشین که روشن کنم و بیام بیرون. در این فاصله کوتاه که ظاهرا جوانک اولی مورد بازخواست قرار گرفته بود اومد طرفم و گفت: آقا من که آچار رو قطعه ننداختم که رفتین به همکارام گفتین.

منم حرفی رو که قبلآ به همکاراش گفته بودم تکرار کردم: اگه بموقع بالای سرت نرسیده بودم میکردی اونچه رو که نباید میکردی. بعدشم طرف من تو نیستی، من با کسی طرفم که سالهاست کارم رو انجام میداده و امشب سپرده به حضرتعالی.

جالب قضیه اینجاست که دو تای دیگه هم به جانبداری همکارشون در اومدن و درصدد توجیه خودشون بودن. بهشون گفتم برید به اوستاتون بگید که همچه کاری کردین و منم بعد از چند سال که مشتریتون هستم دیگه نمیام اینجا.

یکیشون گفت: اوستا خود منم. شما هم میتونید دیگه تشریف نیارید اینجا. منم در حالیکه دنده عقب میگرفتم با صدای بلند گفتم: منکه میدونم اوستا تو نیستی، اما با همین حرفت هم معلوم شد که نیستی. هیچ اوستای مردمداری اشتباه خودشو توجیه نمیکنه و مشتری چند ساله‌اش رو نمیتارونه.

وقتی عقب عقب بیرون میومدم، پشت ماشینم مثل آینده اینطور جوونها تاریک بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:10  توسط خان دایی | 

سه چهار سال قبل، همراه کل اهل بیت، سفری سه چهار روزه و اجباری به یکی از شهرهای جنوبی داشتیم. آنهم درست وسط چله تابستان که از هوا و زمین آتش میبارید. شرجی به حد اعلای خود بود و هیچ ماشین وطنی هم قادر به استفاده از کولر نبود، که اگر کولر میگرفت قطعا در ظرف چند دقیقه جوش میآورد.

سفرمان تفریحی نبود. فلذا باز هم جبرآ مجبور بودیم جهت انجام امور مختلف در طول روز و در مرکز شهر، مسیرهایی را که ماشین خور نبود پیاده و سریع طی طریق کنیم. اما تا آنجا که میشد عهد و عیال و فرزندان را معاف کرده و خودم بلانسبت شما سگدوی میکردم.

همان روز اول، پسرم که کمی هم چاق است، در حالیکه گوشه سایه‌ای گیر آورده و ایستاده شر شر عرق میریخت، کلافه شده و مرتب غر میزد و به زمین و زمان تف و لعنت میفرستاد.

من در حالیکه حالم به از او نبود و دلم نیز بحالش میسوخت، میدانستم که میداند شرایط هم تغییر ناپذیر است، گفتم: بابا جان! به شمال که نیامده‌ایم... جنوب است و گرما و شرجی و فصل خرما پزان. پس بجای غر زدن سعی کن کنار بیایی و با هر امکاناتی که میتوانی شرایط را قابل تحمل کنی. الان هم برو و آبی به سر و صورتت بزن و بیا. اصلا کل کله‌ات را بگیر زیر شیر آب. مطمئن باش که اگر تمام سر و صورت و لباست را هم خیس کنی، نه تنها کسی بتو نخواهد خندید، بلکه آرزو میکنند که میتوانستند جای تو باشند و از خنکای موقتی که ناشی از وزش باد گرم به خیسی سر و تن است لذت ببرند.

.

.

در عین سختی، همیشه راضی بودم از آبدیدگی دوران سربازی. آدم را با آنچه که دیده و ندیده جبرآ آشنا و اغلب سازگار میکند. سرمای استخوان سوز، گرمای طاقت فرسا، ظلمات تاریکی، وحشت نا امنی، گرسنگی بی سابقه، تشنگی امان بر، رنج غربت، رندی دوستان، نامردی نامردمان، بیماری بی تیمار، طوفان شن، کولاک برف، خواب آلودگی جانسوز، تنهایی...

یاد گرفتم که در طول زندگی، با شرایط جبری و سخت مادی و معنوی، که قطعآ به مذاقم خوش نبوده و خارج از عرف و اخلاق و انسانیت‌اند، در حالیکه به هیچ وجه یک تنه قادر به تغییر و اصلاح آن نبودم، کنار بیآیم. میدانی که فرق است بین کنار آمدن و تحمل کردن، چرا که اگر بجای کنار آمدن، شرایط سخت را جبرآ تحمل کنی،زودتر پیر و فرسوده میشوی.

------------------------------------

پ.ن. این یکی از پستهایی است که مدتها قبل نوشته و در آب نمک خوابانده بودم. میدانم الآن هم که آپ کردم هنوز نیاز به ویرایش و نتیجه گیری بیشتر دارد. اما چه کنم که سخت گرفتارم و دچار ضیق وقت. پس لطفا زحمت مرا کم کرده و به فراخور حالتان هر نتیجه‌ای که خواستید بگیرید. ممنون

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 20:8  توسط خان دایی | 

یه آگهی توی روزنامه محلی زدیم برای استخدام یه فروشنده تخصصی. ذکر کردیم که به یک آقا با مدرک کارشناسی مرتبط با نوع شغل بصورت تمام وقت نیازمندیم. یه فرم خام هم تهیه کردم که وقتی متقاضیان میان پُرش کنن. ذکر مشخصات فردی و مدرک تحصیلی و سوابق کار قبلی و میزان تسلط به زبان انگلیسی و آدرس محل سکونت و وضعیت تأهل و خدمت نظام وظیفه و دلیل ترک آخرین محل کار و... از آیتمهای این فرم بودند.

از صبح روز چاپ آگهی تلفنها شروع شد که خودم مستقیم جواب میدادم. خیلیها بعد از سلام و قبل از اینکه احوال خودمو بپرسند احوال حقوق رو میپرسیدند. چند بار هم خانمها زنگ زدند و شرایط رو پرسیدند که توجهشون رو دوباره به متن آگهی معطوف کردم. در کل به همه آقایون آدرس میدادم تا حضورا تشریف بیارن که هم فرم رو پر کنن و هم من تیپ و قیافه شون رو ببینم و نحوه صحبت کردنشون رو.

متقاضیان هم یکی یکی میومدن و فرمها رو پر میکردن. نفر اول کد ملی خودش رو حفظ نبود. کارت ملیش هم همراهش نبود. نفر دوم تسلط رو "تسلت" نوشت. نفر سوم مدرک تحصیلی رو دیپلم ذکر کرد. نفر چهارم نوشت که دانشجوست و سه روز در هفته رو نمیتونه بیاد. نفر پنجم حقوق ماهانه پیشنهادی رو ده میلیون تومن ذکر کرد. شاید فکر میکرد قراره در وزارتخونه‌ای چیزی به کار بگماریمش. جوانی برومند هم همراه خانم جوانی آمده بود که بیشتر سئوالاتم را خانمه جواب میداد. در پاسخ به سئوال من که چه نسبتی با هم دارید گفت که ایشان دختر خاله‌ام است و بعنوان بزرگتر همراه خودم آوردمش!

دستخط اکثر متقاضیان هم مثل رد پای مورچه‌ای آغشته به جوهر روی صفحه کاغذ بود که با مدرک تحصیلی و تیپ شون جور در نمیومد. از همه مهمتر رشته تحصیلی نامرتبطشان بود. لیسانس عمران، لیسانس گیاهپزشکی، کارشناس حسابداری، کارشناسی مهندسی صنایع، لیسانس مکانیک، لیسانس برق و الکترونیک، کارشناس اقتصاد، لیسانس فیزیک و...

.

.

بیشتر از قبل اوضاع بد اشتغال رو حس میکنم و چنگ زدن خیل بیکاران به هر تخته پاره‌ای رو. ضمن اینکه تأسف میخورم از مدرکهای بی محتوای اکثر این جوانان. جوانانی که حاضرند حتی به کاری مشغول شوند که اصلا مرتبط به تحصیلشان نیست و شاید هم علاقه‌ای بهش نداشته باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 20:58  توسط خان دایی | 

امروز صبح که سوار تاکسی شدم مسافر دومش بودم. اولی خانمی بود مسن و مرتب که جلو نشسته بود. البت تاکسی نبود، ماشینی بود با پلاک شهرستان و راننده‌ای که با پلاک ماشینش همخون بود و آدرسها رو هم درست نمیدونست.

بعد از سوار شدنم، خانم محترم صحبتی نیمه کاره رو ادامه داد که ظاهرا موقع سوار شدن من دچار وقفه شده بود. موضوع بحث "بادمجان" و خواص و مضرات و طرز پخت اون بود. راننده هم هر از گاهی دو سه جمله بیان میکرد.

خانمه میگفت: اگر قبل از پختن بادمجان اون رو توی میکروفر بذارین و کمی گرمش کنین بهتره. یه پر سیر و چند برگ پیازچه بهش اضافه کنین و کف سینی رو با کمی روغن کانولا چرب کرده و بذارین توی فر با حرارت فلان درجه. بعد یه سس مناسب هم براش درست کنین و...

راننده هم بعد از اینکه با دقت به حرفهای طرف گوش داد گفت: من خودم توی باغچه حیاطمون هم بادمجون میکارم هم بامیه. کودش هم فضله کفترهاییه که توی خونه دارم. کفتر از اون دست پرنده‌هاییه که مرتب تخم میذاره و جوجه تولید میکنه. واسه همین کود کم نمیارم. ولی لامصب بادمجون روغن زیاد میبره. بعد از پوست کندن و قبل از سرخ کردن هم کمی توی آب نمک میخوابونم. شما هم اگه بادمجونتو خودت بکاری مزه‌اش بهتر میشه. کود هم اگه خواستی آدرس بده من برات میارم!

خانمه دست توی کیفش کرد و همانطور که موبایلش رو در میآورد در ادامه حرف قبلی خودش گفت: یه چند تا سایت هست که روشهای پخت مناسب هر غذایی رو نوشته. بعدش هم اگه عضو بشین مرتب براتون پیامک ارسال میکنه و رژیم غذایی مناسب شما رو بهتون میگه. هر پیامک هم هفتاد تومن کم میکنه.

راننده بلافاصله پرسید: واسه آدمای دیابتی هم رژیم غذایی داره؟ آخه من قبلا اینطوری (اشاره به لاغری خودش) نبودم، هیکل داشتم این هواااا.

در همین حال آیفون خانمه زنگ خورد. از رینگتونش فهمیدم که اپل هست. و ناخواسته صحبت یکطرف مکالمه رو میشنیدم که میگفت: سلام نازی جون، خوبی؟...... قربونت برم....... آره، دارم میرم شورای شهر. یه قرار ملاقات دارم. مهندس فلانی هم قراره بیان............. نه بازش نکنین، اگه اون دستگاه رو قبل از من آوردن داخل کارخونه، اول یه عکس از پکینگش بگیرین و برام واتس آپ کنین، منم در اولین فرصت خودمو میرسونم. مرسی عزیزم، زحمت کشیدی، خداحافظ.

و بعد جواب راننده رو داد که: بعله، برای تمام موارد پیش بینی شده. شما فقط باید شرایط فیزیکی و نوع بیماری رو اعلام کنین تا بر اساس همون آیتمها اطلاعات مربوطه رو براتون بفرسته. حتی پیامکهای سلامتی خاص هم براتون ارسال میشه.

اینجای کار بود که من به مقصد رسیدم. کرایه رو حساب کرده و پیاده شدم. خوشم اومده بود که با وجود تفاوت بسیار بین آندو، از طرز صحبت گرفته (که یکی طرف مقابل رو با دوم شخص جمع خطاب میکرد و دیگری با دوم شخص مفرد) تا روشهای پخت غذا و دیگر جریانات زندگی، و اینکه هیچکدوم قادر به تصور شرایط زندگی هم نبودند (که اگر بودند بهم ارائه طریق نمیدادند) خیلی راحت با هم گفتمان میکردند. اصلا مخالفتی در بین نبود و هیچ اظهار فضل بیموردی. هر دو متین و موقر به حرفهای هم گوش داده و بعد جملات و تجارب و نظرات متفاوت خودشون رو بیان میکردند.

اول صبحی این کانورسیشن خیلی بهم حال داد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 4:29  توسط خان دایی | 

اینهم از پس لرزه‌های زلزله قبلی...

هنوز بدرستی از شوک اولیه خارج نشده بودیم که شوک دوم وارد شد. بعد از چند روز بازسازی و نقاشی کلبه حقیرمان، دومرتبه پس لرزه‌ای آمد و ترکها بر در و دیوار وبلاگ نقش بستند. در اولین نگاه دیدم که ترتیب آپ کردن وبلاگها بهم ریخته و نظرات پست قبلی هم حذف شدند. بروم ببینم دیگر چه به سرمان آمده.

اِهـــه.... پست قبلیم کو؟ هم الآن بودش به خدا. قبل از این پست آمدم و دیدمش و رفتم که این پست را بنویسم. آپ که کردم دیدم که پریده. یعنی به عبارتی ور پریده.

عکسهای پستهای قبلی را هم که دوباره بارگذاری کرده بودم مجدد ناپدید شده‌اند.

عجب اوضاعی شده، انگار دیگر کار از جور رقیب و جفای حبیب هم گذشته خان دایی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۴ساعت 18:28  توسط خان دایی | 

طبق معمول هر صبح، یه آقایی از منزلش میزنه بیرون که بره سر کار. بازم طبق معمول هر صبح، یه اسکناس کوچیک رو چهار تا میکنه و میندازه تو صندوق صدقات سر کوچه‌شون. هنوز عرض خیابون رو طی نکرده، یه ماشین میزنه بهش و پخش زمینش میکنه. تا مردم بیان دورش جمع بشن و ببینن که چی شده، طرف میبینه که یکی دیگه داره پول میندازه تو همون صندوق. نیم خیز میشه و با آه و ناله داد میزنه: ننداز، ننداز که کار نمیکنه.

حالا شده حکایت ما جماعت که وقتی میخوایم با ماشین خودمون بریم مسافرت، قبل از اینکه کمربند ایمنی رو ببندیم، اول یه مختصر پولی رو دور سر تمام سرنشینان خودرو اعم از خرد و کلان میچرخونیم و میذاریم گوشه داشبرد و بعد راه میوفتیم و انتظار داریم که تا خود مقصد حتی یه پنچری هم نداشته باشیم. حالا جالبه که اگه با اتوبوس یا هواپیما یا قطار یا کشتی یا هر وسیله دیگه مسافرت بریم، معمولآ به فکر صدقه نیستیم.

بحثم سر این نیست که صدقه هفتاد نوع بلا رو دفع میکنه یا نه. منظورم اینه که چرا باید واسه اندک پولی که بعنوان صدقه میدیم چشمداشت داشته باشیم. اصلا فرق صدقه با کمک به مستمند یا وجوه خیریه چیه؟ اگه ما تو خیابون دلمون بحال سائلی سوخت و کمک مختصری در حد خریدن چند تا نون کردیم، معمولآ انتظار پاداش نداریم. اما موقع صدقه دادن متوقع هستیم که سالم برسیم اونطرف خیابون. یعنی کمک کردن ما از منظر بیمه گزاریه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:1  توسط خان دایی | 

چند سال قبل که هنوز کارت و کارتخون رواج نیافته بود، یه آقایی رو تو یه فروشگاه دیدم که خرید کرده و داشت پولشو نقدی میپرداخت. یه دسته اسکناس رو گذاشته بود روی پیشخون و فقط با یه دست مثل فرفره اسکناسها رو میشمرد. من که روشهای مختلف اسکناس شمردن رو تو بانکها دیده بودم، از اینکه یه دستی و با سرعتی غیر قابل باور هم بشه اسکناس شمرد حسابی تعجب کرده بودم.

با اشاره به طریقه شمردن اسکناس، از آقاهه پرسیدم: شما بانکی هستی؟ در جوابم لبخندی غرور آمیز زد و با نگاه به دست چپش اشاره کرد و گفت: نه، من یه دست بیشتر ندارم. مسیر نگاهش رو تعقیب کردم و دیدم که یه آستین کتش تو خالیه. در جواب لبخندش، لبخندی حاکی از تحسین تحویلش دادم و گذشتم.

حسابی فکری شده بودم. بخودم گفتم ای خان دایی، تو که هر از گاهی موقع کار کردن، این دستت به اون دستت میگه گلاب بخور، دیدی طرف چطور با یه دست کار دو تا دست تو رو میکرد. شاید هم بهتر و سریعتر؟ سنی هم نداشت که بگیم طی سالیان این مهارت رو بدست آورده. قطعآ یه چیز قویتر پشت قضیه هست. حتمآ کارهای دیگه رو هم فراتر از روش معمول انجام میده. پس بیا و از این به بعد برای هر کاری از تمام توانت استفاده کن و فکرت رو بیشتر بکار بنداز. نذار چیزی آکبند بمونه. حیفه به خدا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:11  توسط خان دایی | 

 

بهار، فصل شکوفایی و تجلی زیبایی‌هاست. درختانی که هر سال شکوفه میدهند، در نهان نیز حلقه‌ای به  حلقه‌های تنه خود اضافه میکنند. هر سال که میگذرد تنومندتر، شکوفاتر، پُر بارتر و سایه‌شان گسترده تر میشود.

امیدوارم در بهار هر سال، زیباتر و شکوفاتر از قبل بدرخشید. دستانتان پُر بارتر، سایه‌تان بسیط و مستدام، تنتان تنومند و سلامت، و دلتان همچون شکوفه‌ها لطیف و معطر.

 

عیدتان مبارک و ایام سال نو بر شما عزیزان خوش باد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:15  توسط خان دایی | 

آی لجم میگرفت وقتی که بچه بودم و با خونواده تو یه جمعی بودیم، یه دفعه یکی ازم میپرسید: باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو؟ یا اینکه یه نُنُر دیگه و جای دیگه، جلوی هر سه تا دائیم ازم میپرسید که کدومشون رو بیشتر دوست دارم؟ و من یه حالی میشدم که نگو. نه رندانه میذاشتن که طفره برم و نه رودرواسی میذاشت که جواب صادقانه‌ای بدم. هر سه تا دائیم هم بجای اینکه کمک بحال من باشن، ساکت و خیره منتظر جواب من بودن. ای مکافات، ای مصیبت...

توی اون چند ثانیه کوفتی، و با فشار به تمام سلولهای خاکستری، توی ذهنم دنبال ترفندی میگشتم که کمترین دلخوری رو به بار بیاره. اما دریغ، هیچ راهی به فکرم نرسید و عاقبت صادقانه اسم دائی وسطیه رو گفتم و از خجالت دو تای دیگه پا گذاشتم به فرار. انگار که قرار نبود دوباره باهاشون روبرو بشم.

اما امروز... دلم میخواست که اونروز عقلم میرسید و زورم میچربید و مثل دوران دبیرستان که با مشت آجر خشتی خرد میکردم، مروارید دندوناشو میریختم تو صدف دومنش. آخه با همه بچگی، حس میکردم خباثتش رو. اینکه منو تو یه آمپاسی قرار داده و داره کیفش رو میکنه. مردک بیشعور حامبال...

.

.

حالا با اینکه بچه‌های این روزا خیلی در قید و بند ملاحظه نیستن و راستا حسینی حرف دلشون رو میزنن، بازم بنظرم اینجور سئوال کردنا خیلی جوونمردونه نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:40  توسط خان دایی |